Welcome to Australia ...



فکر کنم داره باورم میشه، هرچند به سختی! هر وقت دوباره نگران واقعی بودنش میشم یه دور میرم مهر ویزا رو تو پاسم چک می کنم! نه جداً واقعیه! واقعاً ویزای ما بعد از 10 ماه و سه روز تو دستمه!  فقط 10 ماه و 3 روز! با یه استیکر خنده دار و بقول دوستان زشت (هرچند من دلم نمیاد اینو بگم!)، که ما رو به یه دنیای جدید و کاملاً متفاوت دعوت می کنه! نمی دونم باید از کی تشکر کنم، نمی دونم چجوری این معجزه رو تفسیر کنم، حتی نمی دونم به چه سندیتی سزاوار چنین پاداشی شدم. فقط امیدوارم لایقش باشم ...

این روزا بارها این جمله رو برای دوستانِ منتظر ویزا تکرار کردم "شرمنده ام! " و اینو صمیمانه و از ته قلبم گفتم چون میدونم خیلی از اونها با انتظارهای بیش از 22 ماه اونم از سال 2006 تا حالا، شاید خیلی سزاوارتر بودن، در مقابل ویزای من با 10 ماه و 3 روز انتظار که اصلاً بقول دوستان به صرف واژهء انتظار هم نرسید! اگه بگم خیلی خوشحالم دروغ گفتم! چون چیزی  دریافت کردم که از سال 2005 تا حالا برای هیچ کس، تکرار می کنم هیچ کس (!) اتفاق نیفتاده! و من اونقدر احمق نیستم که خیلی ساده ازش بگذرم و این فرصت دوباره شروع کردن رو از دست بدم. نمی دونم پستهای قبلیم در مورد اعتقاد من به "نشانه ها" در زندگی رو خوندین یا نه. نمی دونم مثل من به مرتبط بودن تمام اتفاقات زندگی معتقد هستین یا نه، ولی من با استناد به تک تک لحظه هایی که  در این مدت گذشت، یه ردپای زیبا می بینم که دوست دارم برای تحلیلش مدتها وقت بذارم. می خوام به خودم ثابت کنم که سزاوار این موقعیت بودم، می خوام این فرصت بزرگ فقط به شادیِ زودگذرِ خاطره ای از امروزم به عنوانِ یه اتفاق بزرگ و عجیب و یک معجزهء خاک خورده ختم نشه! خیلی کار دارم! هنوز گیجم، ولی وقت ندارم زیاد گیج بمونم! وای خدایا خیلی خوشحالم ...

خیلیا هستن که دوست دارم ازشون تشکر کنم، خیلیا هستن که خیلی چیزا تو این مدت بهشون مدیونم، در سختیها و شادیهاش ... دوست داشتم یکی یکی اسم ببرم ولی شاید اینجا جاش نباشه وشاید کلمات برای تشکر کافی نباشن. فقط آرزو می کنم خودم یه روز در زندگی اونا همچین نقشی هرچند خیلی کوچیک در حد و اندازه های خودم داشته باشم ...



 شادی هاتون بی پایان 

...


آگاهانه یا ناآگاهانه، مساله اینست ... !


خیلی اوقات وقتی داریم دنبال چیزی میگردیم - هرچیزی - از یه شیء کوچیک گرفته تا شخصیتِ یه آدم و یا حتی خودِ زندگی، به چیزایی میرسیم یا بهتره بگم پیداشون می کنیم که شاید حتی از اونی که دنبالش می گشتیم خیلی با ارزشتر باشن، که شاید حتی فراموش کرده بودیم گمشون کردیم! و گاهی اینقد ارزشمند، که دیگه سراغ چیزی که در واقع گمش کرده بودیم هم نمی گردیم، یا حداقل از اولویت خارج میشه! خیلی برام پیش اومده این قضیه، و همیشه برام جالب بوده چون باعث شده فکر کنم که شاید اصلاً پروسهء جستجو برای اون چیزی که اول بدنبالش بودیم درواقع یه جورایی بخاطرِ منتهی شدن به یه چیز مهمتر بوده. و این وسط همیشه بزرگترین نتیجه ای که بهش میرسم اینه که اصولاً مهم اینه که آدم دنبال چیزی باشه، اونوقته که برای رسیدن بهش شروع به حرکت میکنه و تو همین مسیره که به خیلی چیزا میرسه! تعجب نکنین، اینجوریم نگام نکنین! اصولاً عادت دارم از چیزای کوچیک به نتیجه های عجیب غریب برسم، برام مثل معماست و من بینهایت از حل کردن هر گونه مساله و معما و ... از این دست قضایا لذت می برم! ولی خواهشاً به این موضوع دقت کنین، یه مثال مضحکش شاید می تونه این باشه که مثلاً وقتِ گشتن دنبالِ لنگه جورابتون، یه قطعهء ریزِ از یکی از وسایلتون رو در یه جای ناممکن پیدا کنین که مدتها بخاطر گم کردنش و یونیک بودنِ اون قطعه، از استفاده از اون وسیله که خیلی دوسش داشتین و بهش نیاز داشتین محروم بودین!!! اون لنگه جوراب در هر صورت پیدا میشد ولی این وسط مهم این بود که گم شدنِ موقتِ یه لنگه جورابِ ناقابل، واسطهء پیدا شدن چیزی خیلی مهمتر از خودش شد! این مثال بی اهمیت رو زدم تا برسم به خیلی چیزای بزرگتر تو زندگی. مثالای بزرگ و رئال که تو زندگی برام نقش تعیین کنندهء مشابهی پیدا کردن زیاد دارم و مطمئنم همهء شما هم آگاهانه یا نا آگاهانه چنین تجربه ای داشتید، گرچه بهش توجه نکرده باشین. شاید از اینهمه کلمه بافتن بهم منظورم فقط این بود که آگاهانه دیدن این زنجیره ها، میتونه حداقل انگیزهء خوبی باشه برای محکمتر قدم برداشتن تو مسیرایی از زندگی که خیلی بی اهمیت به نظر میرسن، امُا شاید یکی از بزرگترین و مهم ترین تجربه های زندگیمون رو در کمین داشته باشن ... !




لینک به خاطرات ... !

 

 

 

بخش بزرگی از علاقهء من به وسایل شخصیم رو، خاطراتی که ازشون دارم تعریف می کنه! که شاید باعث میشه به بعضیهاشون –بی توجه به ارزش مادی و صد البته باتوجه به درجهء علاقه م به اون خاطره- دلبستگی های ابنرمال و بیش از اندازه پیدا کنم! عجیب اینجاست که در بیاد آوردن جزئیات اون خاطرات هم حافظهء عجیبی دارم که به این حس دامن میزنه! و خیلی آسون میشه حدس زد که از دست دادنشون به هر نحوی چقدر برام آزار دهندست. انگار بخشی از پازل خاطراتم رو گم میکنم! انگار اون خاطرات یه جورایی با حضور اون اشیا –اگه حتی بشه به بعضیهاشون این کلمه رو نسبت داد!- سندیت پیدا می کنن! بارها به خودم یادآوری کردم که اون خاطره ها مستقل از همهء اونچه ازشون بجا می مونه، برای همیشه در ذهنم حک شدن، ولی نمی دونم چرا یه بخش سرتق و لجوج درونم به برقراری حلقهء ارتباطی بین یادآوریشون با اون وسایل اصرار می کنه! خیلی اوقات از دست این اخلاقم عصبانی میشم، یا شاید بهتر باشه بگم خسته میشم. دلم می خواد همشون رو بریزم دور تا به خودم ثابت کنم بازم وجود دارن! مثل میلیونها خاطرهء ثبت شده در ذهنم، بی هیچ سندیت بیرونی، که هرگز حتی هیچ بد سکتوری در مغزم هم نمی تونه از آرشیو خاطراتم پاکشون کنه، مگر خدای نکرده آلزایمر! اونوقت سبکتر بهشون دسترسی دارم، بدون ترسِ از دست دادن و یا گم کردنشون ...

 

من بینی (همون دماغ خودمون!) بینهایت حساسی –شاید تیز واژهء مناسبتری باشه!- دارم! تاکید می کنم بینهایت! کسایی که من رو خوب می شناسن لطفا موارد شگفت زدگیشون رو شهادت بدن !!! (البته شاید متولد سال سگ بودن هم بی تاثیر نباشه!)   نتیجتاً می تونین بسادگی به این تحلیل برسین که دقیقاً همین قضیهء بالا و یادآوری خاطرات رو در مورد عطر، بو  و خلاصه تمامی موارد استشمام شدنی دارم! البته مطمئنم همهء آدما در این مورد مشترکن، حالا من به خاطر حساسیت بیشترِ قدرتِ بویاییم، یه کمی بیشتر! یعنی فکر کنین یه عطر یا بوی خاص می تونه من رو دقیقا به خاطره ای که ازش دارم برگردونه، دقیقاً با همون احساسی که اون لحظه داشتم، چه خوب، چه بد! و البته تاثیر مستقلی که خود اون عطر به عنوان حق انتخابِ طرف، در مورد بخشِ هرچند کوچیکی از شخصیتش به من القا می کنه! خوشبختانه بو جزو وسایل قرار نمی گیره و بازهم خوشبختانه این مشکل بسادگی در مغزم با یه آرشیو دقیق و منظم از بوهای استشمام شده، حل شده!! وگرنه با این  میزان قدرت بویایی که من دارم، در ثبتشون برای لینک دادن به خاطرات دچار مشکل جدی می شدم!!

 

حالا چرا اینا رو گفتم؟! چون بلاخره یه موقعی برای رفتن از ایران باید از خیلی از چیزهاییم که برام یادآور یه دنیا خاطره هستن بگذرم و بذارمشون و برم! دارم آروم آروم دلمو راضی میکنم! موجودیت باورپذیرِ هیچ چیز، وابسته به موجودیت فیزیکیش نیست، اما به اثرات فیزیکیش قطعاً ! شاید دیگه وقتش باشه برای آدرس دهیِ آرشیو خاطراتِ وابسته به اون سری وسایلم، بجای خودِ اون چیزها، لینک فنا ناپذیرتری انتخاب کنم. یه لینکِ دائمی و همیشه در دسترس؛ خودم ... !

 

  

بازهم بازی وبلاگی: سرزمین مادری ...

 

خیلی وقته از استرالیا ننوشتم. شاید بین همهء پست هام کمتر از انگشت های یک دست بشه مطلب از رفتن و مهاجرت پیدا کرد. شاید اصلا اگه کسی از طریق دیگه ای ندونه که من هم جزو مسافران مسیر پر دغدغهء مهاجرتم، هرگز از پست هام -جز به ندرت و در حاشیه-  نتونه این رو حدس بزنه. نمی دونم چرا اینجوریه! شاید چون دوست ندارم دیدنِ گذشتنِ ثانیه به ثانیه و پراضطرابِ لحظه های انتظار تو وبلاگم، لحظهء حال رو ازم دریغ کنه. شاید چون نمی خوام تخمین روز به روزِ این مسیرِ طولانی زود از پا بندازتم، و شاید چون لحظه های انتظار نوشتنی نیست ... خب هرکس یه جور از این مرحله میگذره و منم اینجوریشم! ولی همین جا و از همین تریبون (!) اعلام می کنم که اگه نه بیشتر از بقیهء دوستان مهاجرم، که حداقل به اندازهء اونها در لحظه های انتظار سهیمم؛ با همهء نگرانیها، بی صبری ها و اشتیاقش! ننوشتن اگه دلیلی بر خیلی مهم بودنِ قضیه به حساب نیاد، هرگز دلیل بر فراموش کردنش هم نیست! اینا رو برای مقدمهء این گفتم که بعد از مدتها گریز، دعوت به نوشتن از گوشه ای از افکارم در مورد مهاجرت شدم. دعوتی از طرف همراهِ کم طاقتی ها، بی حوصلگی ها، اضطراب و شوق رفتنم در این مسیرِ پر پیچ و خم، بهروز عزیزم، در یک بازی وبلاگی به نام" سرزمین مادری ". خسته شدین؟! بابا من هنوز شروعم نکردم، این تازه مقدمه ش بود!!

 

 1. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟

 (برای مهاجران استرالیا: "چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟")
 - یه خواهش: فقط حرفهای خوب بزنید و غم و غصه دار نکنین جوابهاتون رو جان عزیزانتان!!

 2. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟
(برای مهاجران استرالیا: "چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟")
 - یه خواهش: از ذکر جزئیات دریغ نکنید!!
 

 با اجازهء بزرگترا سوالها رو بدون ترتیبی خاص، و اونجوری که دوست دارم جواب میدم:

 

 احساس من در مورد ایران، جایی که به دنیا اومدم و برام اسم وطن داره، شاید در تمام دوره های زندگیم از یک جنس نبوده باشه. یادم میاد سال اول-دوم دبیرستان بودم که برای اولین بار این موضوع برام مهم شد! تو یه جمع از بچه های هم سن و سال در ترکیه در یه سفر تفریحیِ کوتاه مدت بودم که یکیشون ازم پرسید "دلت برای کشورت تنگ شده؟! واقعا دوست داری برگردی ایران؟!!!!" و با شنیدن جواب مثبت من، خیلی راحت و با حیرت برگشت گفت " but they are wild!!!!" شاید اون هم درست به اندازهء خودم بچه بود و بارِ سنگین کلمه ای که برای توصیفِ ملیتم در من تداعی کرده بود نمی فهمید! ولی من یادمه که با همهء وجودم برای اولین بار شدیداَ عِرق ملیم گل کرد! و با عصبانیت تمام هرچی انگلیسی به مغزم میرسید بلغور کردم تا بقول خودم از ملیتم در مقابلِ یه فرهنگِ تازه به دوران رسیده که به خودش اجازهء همچین اظهار نظر بی شرمانه و غیرمنصفانه ای میداد، دفاع کنم! شاید دیگه هرگز بعدها اون احساس رو به اون پررنگی، دوباره در خودم پیدا نکردم! چقدر اون لحظه انگیزه داشتم برای دفاع از ملیتم، و چقدر صادقانه از اصالتش دفاع می کردم! ولی مطمئن نیسنم که اگه امروز همچین بحثی دربگیره و من برای دفاع حضور داشته باشم، در مقایسه با اون موقع، پشت کلمات قلمبه سلمبه ای که به اقتضای سنم برای این منظور بکار می برم، بتونم اون انگیزه رو دوباره پیدا کنم! حتی اگه برای nامین بار توبه از دفعات پیشین، بازهم از اتفاقاتی مثل حضور تیم ملی فوتبال کشورم در جام جهانی بی نهایت ذوق کنم! 

کلاَ زیاد و تا حد امکان به گذشته افتخار نمی کنم - مگر مواردی که تاثیرشون بی توجه به گذشت زمان، هنوز هم در زمان حال جاریه-  چون از قدیم و ندیم گفتن "داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حسابه!!" . بنابراین به تک تک ایرانیانی از سرزمینم افتخار می کنم که اسمشون رو به عنوان انسانهایی موفق در صدر مدارج بالای علمی، مدیریتی، صنعتی، دولتی، اقتصادی، ... در دنیا میبینم، گرچه شاید حتی نیمی از اونها حتی قادر به فارسی حرف زدن نباشند! و غصه می خورم از استعدادهایی که می بینم در همین سرزمین می تونن در همون جایگاه باشن و نیستند!

شاید یکی از چیزایی که میتونه من رو از رفتن منصرف کنه این باشه که یه هدف جایگزین به همون زیربنا و استحکام برای موندن پیدا کنم، که البته فعلا تا دوردستها همچین افقی برای رقابت نمی بینم! نمیرم استرالیا تا دنبال زندگی بگردم، که زندگی پیدا کردنی نیست، ساختنیه! و شاید اونجا فقط و فقط بستر بهتری باشه نسبت به اینجا، برای بنا کردنِ ساختارِ تعریف شدهء من از زندگی. یه خاک حاصلخیزتر برای شکوفاییِ آرزوهام! میرم چون رفتن، بخشی از رسیدنه، درست از لحظهء تصمیم گیری تا خودِ رسیدن! میرم چون به بودنِ خودم، زندگی رو مدیونم ...

نمی دونم فردا به بچه هامون میگن ایرانی، یا استرالیاییِ ایرانی تبار! نمی دونم که آیا اگه اون بچه ها که اصلا ایران به دنیا نیومدن خودشون رو ایرانی میدونن، ما هم که استرالیا بدنیا نیومدیم ولی بهش دلبستگی داریم، همونقدر خودمون رو استرالیایی میدونیم یا نه؟  که پس مفهوم وطن این وسط چی میشه؟ نمی دونم که بچه های نسل بعدِ مهاجران ما به کدوم بیشتر افتخار میکنن، که کجا رو بیشتر وطن خودشون میدونن، که آیا اصلا باید حتما یکیش رو انتخاب کنن؟ آیا مگه همونقدر که بچه های ما استرالیایی میشن، نسل دومی هایی که والدینشون از کشورهای دیگه مهاجرت کردن استرالیایی نیستن؟ آیا اینهمه ملیت با ریشه های متفاوت، ولی متولد و ساکن در یک کشور مشترک، نمی توننن هموطن باشن؟! شاید همین نسل دومی های مهاجرت، شروع و انگیزهء خوبی باشن برای شکستن مرزها، برای تعریف مفهوم بزرگتری از وطن ...

 

 

 پ.ن : بابا این چه وضعشه آخه؟! هر کی رو می خواستم دعوت کنم یا بهروز دعوت کرده بود، یا از طریق بقیه دوستان دعوت شده بودن! خلاصه اینکه هیچکی واسه من نموند، حتی یه دونه! کارت دعوتِ خالی تا دلتون بخواد موجوده ، هر کس دوست داشت با اسم خودش پرش کنه و در بازی شرکت کنه. حضور سبز شما شادی بخش وبلاگ ماست!

 

 

 

و بلاخره کیس آفیسر ما نیز ظهور کرد

 

Peter Ashford عزیز، ممنونم که زود اومدی

و امیدوارم ویزامون رو هم به همین سرعت صادر کنی

 

 

 از امروز همه چی خیلی مهمتره! امروز شروع اولین روزیه که احساس می کنم فاصله م با استرالیا بطور کاملا جدی کمتر شده. هم بینهایت خوشحالم، هم استرس دارم! انگار مدام یکی داره من رو می پاد! صمیمیانه آرزو می کنم همهء دوستان خوبم که مدتهاست در انتظارن و هنوز تکلیفشون مشخص نشده، خیلی سریع کارشون راه بیفته. اینجوری هممون باهم خوشحالیم 

برامون دعا کنین

 

 

 استرالیای عزیز، قول میدم دیر نکنیم و برات شهروندای خوبی باشیم

ممنون که برای همهء ما جا داری

...

 

 

 

دلتنگیهای آدمی را ...

 

تا حالا شده کسی رو اینقدر دوست داشته باشی که دلت بخواد کمتر ببینیش؟! که بترسی یه وقت بارها دیدنش قداستش رو برات از دست بده؟! که نکنه عادی بشه؟! تا حالا شده کسی اینقدر برات عزیز بوده باشه که دلت بخواد شادیِ دیدنشو آروم آروم مزه کنی؟! اشتباه نکن؛ لزوماً از عشق حرف نمیزنم, و نه حتی فقط جنس مخالف. شاید حتی بشه به اعضای درجه اول خانواده هم تعمیمش داد! به نظرم باید تجربه ش کرده باشی تا بتونی درست درکش کنی. ببین من معتقدم گاهی برای نزدیک تر شدن نیاز به فاصله هست، به دلتنگی ... واسه همین گاهی دلتنگیام رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم! گاهی فاصله (البته منظورم یه فاصلهء متناهی و تموم شدنیه) واسه محک زدنِ نزدیکی، و شاید یه جورایی رِفرِش کردنِ جزئیاتی در زندگی که از نزدیک توشون حل شدیم و فراموش کردیم چقد زیبان، لازمه. اینجوری نه شاید، که حتماً، لحظه های کنار هم بودنمون دیگه رنگ و بوی عادت نمیگیرن. شاید گه گاه با تلسکوپ دیدنِ رابطه های زیر میکروسکوپ، برای هممون کارسازتر باشه. اگه مدتهاست دلتون برای کسائیکه دوسشون دارین تنگ نشده، چون همیشه در کنارتون هستن، حتماً تجربه ش کنین! قبل از اینکه مفهوم اون فاصلهء متناهی به هر طریقی، نامتناهی بشه؛ قبل از اینکه برای دلتنگ شدن خیلی دیر بشه ...

 

بازنگری: احساس می کردم یه جای این پست کمه و حالا به کمک اولین کامنتی که برام گذاشته شد و البته خصوصی بود (!) مشکلم حل شد. پازل گمشدهء پستم رو پیدا کردم! موردی هست درست برعکس پست من! یعنی اینقدر طرف مقابل رو دوست داری که حتی وقتی در کنارته براش دلتنگی! و البته نه تنها بودن در کنارش برات رنگ و بوی عادت نمی گیره، بلکه نقل به مضمون "هر روز زیباتر" هم میشه. که البته رسیدن یه این درجه شرایط خاص خودش رو هم میطلبه. باید بگم اینم تجربه کردم! دلتنگی برای کسی که یه دنیا دوسش داری، اونم درست در کنار خودش! و شاید اگه اغراق نکنم، حتی در مواردی بیش از میزان حرفای بخش اول می تونه دردناک و درعین حال لذت بخش باشه. پارادوکس غریبیه و جالب اینجاست که فصل مشترک هردو دیدگاه بالا دلتنگیه! دلتنگی، زیباترین حسِ دردناک دنیا ...

 

 

زیباست مگه نه؟! ...

 

" هرآنچه زیباست عزیز نیست ، هرآنچه عزیزست زیباست "

                                                                                                                 بودا

 

 

خیلی جملهء قشنگیه ، یا حداقل من قشنگ می بینمش . از اونایی که ناچاری برای هضم کاملش یک دقیقه مکث کنی . از همونا که برام یکی از باورای کلاسه نشدهء ذهنمو - که برای توضیحِ درخورش ، به ردیف کردن کلی  کلمهء مربوط و نامربوط احتیاج دارم - با همهء ابعادش تو بازی با کوتاه ترین و گویاترین کلمات ممکن تصویر می کنه . مثل خیلی دیگه از واقعیتای سادهء زندگی که شاید گاهی نیاز به یادآوری دارن ... خیلی کلیشه ای میشه اگه بخوام توضیحش بدم ، بعضی چیزا مثل همین جملهء بظاهر ساده ،خودشون بی هیچ تعریفی کاملن ، و همینطور بعضی آدما ... نمی دونم تو زندگی شما اولویت با چیه ، نمی دونم زودتر تسلیم چیزی می شین که چشماتون می بینه ، یا اونی که یه جایی تو اعماق وجودتون درک میشه ، نمی دونم به چه ترکیبی از زیبایی و عزیز بودن تو انتخاب هاتون رضایت میدین ، ولی می دونم لیست زیبائی ها تموم نشدنیه و لیست عزیزان کوتاه ، و من آرزو میکنم که اگه یه روز بهم اجازه داده بشه تا حضور خودمو تو لیست اطرافیانم محک بزنم ، جزو دستهء دوم باشم تا اولی ... خیلی خودخواهم ؟! ... احتمالا همین الان از کل هر دو ستونِ لیستِ همگی حذف شدم !!

 

 

 

                                                             

 

 

                                                 

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

 

بلاخره فایل نامبر ما رسید ، و ما هم شدیم جزو منتظران کیس آفیسر

 

 

 

 

دعای روز:

 

پروردگارا یک آفیسر مهربان و خونگرم و دوست داشتنی و دیگه آخر مرام و معرفت به ما عطا بگردان

 

آمــــــــــــــــــــــــــین !!

 

 

 

 

 

Back to past !!

 

 اخطاریه: خواندن این پست به افرادی که قدرت همذات پنداری و تخیل قوی و رویایی و ناراحتی قلبی (!) و از این چیز میزا دارن توصیه نمی شود، چون این پدیده مشکوک به مسری بودن است !! نگی نگفتی !! 

 

چند وقتیه در راستای یه سری از خوابام که مدتها پیش دیدم و الان در واقعیت برام اتفاق می افتن و من از حیرت سعی می کنم باورشون نکنم، یه فکر عجیب و غریب مدام میاد سراغم، طوریکه می ترسم یه روز واقعی از آب در بیاد !!

فکر کنین یه شب بخوابین (اصلا چرا راه دور بریم، مثلا همین امشب!) و وقتی صبح پا می شین برگشته باشین به ۴ یا ۵ سال پیش، اونم در حالیکه همهء وقایع این چند سال رو با جزئیات به یاد میارین !! ... اولین برخوردتون با این قضیه مثبته یا منفی؟! یعنی خوشحال می شین از اینکه برگشتین، یا ناراحت که دوباره باید همهء این راه رو برین؟! راستش خیلی به این موضوع فکر می کنم و هنوز جواب خودمو نمی دونم !! مطمئن نیستم که اگه بر می گشتم کار مفیدتری انجام میدادم، و اینکه آیا در همون شرایط قادر به تصمیم گیری بهتری بودم یا نه !! البته میدونم که جواب این سوال بستگی به خیلی چیزا داره، که آیا ما تو تمام این سالها بهترین تصمیم ممکن تو شرایط اون لحظه رو گرفتیم یا نه، اینکه آیا الان با این دورنمای شفاف از آیندهء ۴-۵ ساله ای که ازش به عقب برگشتیم، جرات شکستن تصویری که گرچه پر ایراده ولی برامون آشناست رو در مقایسه با انتخاب یه مسیر جدید که هیچ تصوری از آیندهء احتمالیش نداریم ، داریم یانه !! سخت شد؟! ببخشید فقط می خواستم یکم از افکار مشوش این چند روزم رو با شما share کنم!! حالا همهء اینایی که بالا گفتم رو بی خیال ، بهم بگین اگه امشب برگشتم ۴-۵ سال پیش تکلیفم چیه؟!  آخه من هنوز تصمیم نگرفتم !!

 

پ.ن: لطفا اگه تا صبح با این فکر خوابتون نبرد، یا اینکه فردا صبح پا شدین و دیدین واقعا این اتفاق براتون افتاده، زیاد تو دلتون به من بد و بیراه نگین !! خب من چه تقصیری دارم که ویروس این فکر مسریه!! حالا البته من ۴-۵ سال تا وقتی که به الان برسین و من وبلاگ بزنم و شما بیاین بهم بد و بیراه بگین وقت دارم، امیدوارم تا اون موقع یادتون بره!!  

 

 

گمشده !! ... چی؟! کو؟! کجا؟! کی؟!

 

خوبِت شد !! خوردی حالا ا؟! همینو می خواستی دیگه !! هی گفتم مواظب باش گمش نکنی ، هی گفتم نذارش دم دست ، میفته گم میشه ، گوش نکردی که نکردی !! حالا بکِش !! بله ؟! همین دور و وراست؟! خسته نباشی !! چه فایده وقتی حواست بهش نبود و یادت نیست کجا گذاشتیش !! آخه آدم چیز به این مهمی رو به همین سادگی از دست میده ؟! بله ؟! قایمش کرده بودی که مثلا ازش محافظت کنی ، اونوقت یادت رفت کجا قایمش کرده بودی ؟!  که بلاخره پیداش می کنی ؟! خب معلومه که باید پیداش کنی !! وگرنه که دیگه با لیست طویلی از اشیاء شناخته شده و نشده ، فرق خاصی نداری !! من این حرفا تو کَتَم نمی ره ، یا زودتر پیداش می کنی ، یا دیگه اسم منو نمی بری !! راستی گفتی اسمت چی بود؟!!

اطلاعیه :

یک فروند (!) بهانهء زندگی گم شده ، از یابنده تقاضا می شود در صورت پیدا کردنِ مفقوده (!) بدون فوت وقت ، آنرا به همین آدرس مرسول دارد !! به یابندهء عزیز اشتراک مادام العمر این وبلاگ اهدا خواهد شد !!

 

دست به مهره حرکتِ ...!

 

دنبال چی می گردی ؟! از زندگی چه انتظاری داری ؟! وایسادی ببینی مهرهء بعدی خودش کی جابجا میشه ؟! مگه قرار نیست یکی تو بازی کنی ، یکی اون ؟! مگه تا حالا غیر از این بوده ؟! نکنه فکر کردی تا حالاش باد مهره هاتو جابجا میکرده ؟! نه جناب ، جر زنی نکن !! نوبت توئه ، مهره تو بازی کن ... !!

چرا دستات می لرزن ؟ نترس ... فقط بهترین بازیتو بکن ... کسی آخرش ازت نتیجهء بازی رو نمی پرسه . مگه تا حالا نشده از یه شکست ارزشمند تو یه بازیِ سنگین ، خیلی بیشتر از یه بردِ بی ارزش تو یه بازیِ بیخودی لذت ببری ؟ پس از چی می ترسی ؟ اگه خوب باز کنی در هر دو صورت بردی . آخرِ این بازیم فقط خودت می مونی و حس رضایت و لذتی که از بازیت بردی ،... همین !! حالا مهره تو بازی کن ...  

 


 

سقوط آزاد ... !

 

 لطفا یکی به آتش نشانی زنگ بزنه !! من الان یه مدته طولانیه که دارم از یه ارتفاعی میافتم پائین، ولی هنوز نخوردم زمین !! خودمو واسه درب و داغون شدن آماده کرده بودم، ولی حالا که می بینم وقت هست، خوب واسه چی بیفتم بمیرم !! بی زحمت آتش نشانی رو خبر کنین اون پائین منو تحویل بگیرن !!

امممم !! حالا که بیشتر فکر شو می کنم و هر جوری حساب می کنم، تا حالا باید رسیده باشم زمین، یا شاید بهتر باشه بگم با مغز رفته باشم تو زمین !! پس یه جای قضیه ایراد داره، و اونم به نظرم اینه که من اصلا از هیچ بلندی ای نیفتادم !! اصلا کی گفته بالا و ارتفاع، یعنی بلندی ،و پائین و زمین، یعنی کوتاهی؟ و اینکه تازشم آدم همیشه از بالا میافته پائین؟!  شاید من پائین بودم، حالا دارم میافتم بالا ؟!  نمیشه؟! کی گفته نمیشه؟! شاید هممون زمین رو سر و ته فرض کردیم!!! ببینین من الان یه مدته درازیه که دارم با سرعت و شتاب ناشی از یه گرانش احتمالی (!) سقوط می کنم ، اگه دقت کنین صدای باد رو وسط حرفام می شنوین: (هههووووووو !!!!!... ) !!! خب حالا من این وسط بین زمین و هوا، با این سرعت و شتاب مافوق صوت، در حال سقوط و البته مشغول فلسفه بافی (!) به این نتیجه رسیدم که سقوط لزوما از بالا به پائین نیست ! چون در اون صورت من الان دربست تو جهنم نشسته بودم ! ولی از اونجایی که هنوز دارم تو این حالِ تعلیق (!) آسمون ریسمون به هم می بافم، میشه نتیجه گرفت که برخلاف نظر همتون، کل دنیا برعکسه !! و من اصلا برام مهم نیست که من تنها مورد برای اثبات این قضیه هستم !!  چون بهرحال یه مثال نقض برای رد کردن کل یه نظریه جهانشمول کافیه !!  حالا شما بی خیال این قضیه بشین که بقیه موارد به تعداد کل پدیده های بشری هم ناقض کشف منن!! بعدها در تاریخ از من بیشتر خواهید خوند !!! ... 

بله؟!! آسایشگاه روانی؟!! نه عزیز من گفتم آتش نشانی!!! بله؟!! به اون بیشتر احتیاج دارم؟!! شاید !!! ... 

.

.

.

پ.ن: دقایقی پیش، بهروز پست من رو پیش از پابلیش شدن، از سمع و نظر گذروند !! و آخرش که تموم شد گفت: خب عزیزم منظورت کلا چی بود ؟!! ... حالا اگه همهء شما دوستان عزیز هم همین نظر رو دارین تعارف نکنین، شاید حق واقعا با بهروز باشه !! 

 

دفاعیه: این پست صرفا جهت بیانِ آنچه بود که از ذهنم بواسطهء حس حقیقیِ تعلیق گذشت ، و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد !! 

 

 

 

 

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــورااااااااااااااااااااااا

حالا دیدین این سقوط آزاد اومد داشت؟!!  آخه بلاخره بعد از ۳ ماه و ۵ روز ...

 لاج شدیم

     ...اینم از قدم دوم به سوی استرالیا ، پیش بسوی مرحلهء بعد ...  

پ.ن در پ.ن! :همچنان در حال سقوط می مانیم شایدFile Number  مربوطه نیز زودتر ظهور کند!!!

 

آریا ، مهرداد و دامون عزیز هم امیدوارم هرچه سریعتر لاج کنن تا این شادی رو باهم جشن بگیریم

 

 

با بهترین آرزوها برای همگی

 

 

 

 

ایست بازرسی ... !

 

نترسین! این یه بازرسیِ کاملا غیررسمیه! تو یه فضای آزاد و آفتابی!  کسی جلوتون ننشسته! دستگاه دروغ سنجی هم در کار نیست! حتی آلارم ِ روشن موندن وجدان هم بهتون داده نشده! یه آینه روبروتونه که قراره یه گپ کوچولو باهاتون بزنه! نمی دونم قیافهء اونی که تو آینه ست به نظرتون آشنا میاد یا نه، ولی خیلی شبیه شماست!

Ready ؟ Let's start :

 

چقدر خودتو می شناسی؟ چقد به خودت اعتماد داری؟ و مهمتر از همه چقد رو خودت حساب می کنی؟ تا حالا رکورد خودتو شکستی؟ از اونی که می خواستی باشی، بالاتر رفتی؟ پائینتر چطور؟ تا حالا خودتو نا امید کردی؟ تا حالا شده گند بزنی به کارمهمی که قرار بود انجام بدی؟ اونوقت آیا اینقد جسارت داشتی که اشتباهتو بپذیری، که خودتو ببخشی، که دنبال مقصر دیگه ای نگردی؟ فکر می کنی چقد مغروری؟ چند بار حاضر شدی بخاطر کسی که برات خیلی با ارزش بود ، غرورتو بشکنی؟ چند بار تو زندگیت آرزو کردی جای کس دیگه ای باشی؟ چقد تو پوست خودت راحتی؟ به چند تا از هدفای بلند مدتی که برنامه شو داشتی رسیدی؟ چند بار سعی کردی کسی رو که ازش متنفری ببخشی؟ چقد برای شخصیت خودت احترام قائلی؟ تا حالا تو رودربایستی خودت موندی؟ تا حالا شده حس کنی تو یه پیله از اخلاق تعریف شده تو تمام این سالها که خودت به خودت نسبت دادی، گیر افتادی؟ چقد تو عوض کردن اخلاقی که در خودت نمی پسندیدی موفق بودی؟ چند بار شجاعت اعتراف به اشتباهتو داشتی؟ تا حالا فکر کردی چقد به خودت و زندگیت مدیونی؟ چقد با خودت دوستی؟ و چقد روراست؟ تا حالا شده خودتو بعنوان یه شخص ثالث ارزیابی کنی؟ از نتیجش راضی بودی؟ اگه نبودی سعی کردی بهترش کنی، یا ترجیح دادی باهاش کنار بیای؟ چند درصد از عکس العملات آگاهانه ست؟ اصلا تا حالا برای خودت حریم تعریف کردی؟ چقد آدمِ باری به هر جهتی هستی؟ سقف جاه طلبیت چقد بلنده؟ تاحالا شده تو موقعیت خیلی خوبی قرار بگیری که احساس کنی استحقاقشو نداشتی؟ وجدانت تو قضاوتات چقد نقش داره؟ چقد پای تصمیم هایی که می گیری با همهء عواقبش می ایستی؟ ... 

 

 

 

حالا با این جوابایی که از ذهنت گذشت، فکر می کنی این آدمی رو که الان تو آینه می بینی، با همهء اخلاق خوب و بد و زشتیا و زیبائی هاش، چقدر می شناسی و چقدر دوسش داری؟! ...

 

تو رو نمی دونم، ولی می دونم اونی که تو آینه ست همیشه نگرانته، و بیشتر از همهء دنیا دوسِت داره، حتی اگه خودت اینو یادت رفته باشه ...

 

 مرسی از وقتی که برای "ایست بازرسی" گذاشتی , حالا آزادی هرجا که می خوای بری، بدوی، فریاد بکشی، لذت ببری، نابود کنی، دوباره بسازی ... ولی کاش گاهی اون وسطا یه وقت کوچیک، خیلی کوچیک، واسه اونی که تو آینه بود بذاری، آخه دلش برات خیلی تنگ میشه ...

 

آدابِ مکالمه ... !

  خب،  کجا بودیم ... ؟ اممم ... آها هنوز شروع نکرده بودیم ... !

فعلاَ اینا رو داشته باشین تا شروع کنیم :

"داشتین می فرمودین" ... "بله ، عرض می کردم" ... "یادم میاد که" ... "بزرگی می گفت که" ... "کاملا صحیح می فرمائید" ..."امکان نداره، اول شما بفرمائید" ... "همینجا باید خدمتتون متذکر بشم که" ... "گلاب به روتون، نه ببخشید شکر میون کلامتون" ... !!

و خلاصه یه زنبیل دیگه از این تعارفای الکی که تو حرفای روزمره مون داریم و می شنویم و هی بهم پاس میدیم، و جمله هامونو باهاشون طولانی می کنیم ! آخرشم که بحث تموم میشه بعد از ساعتی چند، می فهمیم که تمام مدتی که طرف داشته صحبت می کرده، ما مشغولِ آماده کردنِ جملهء بعدیِ خودمون بودیم !! و اون وسطا واسه اینکه نشون بدیم به شدت و نهایت علاقه () داریم به حرفای طرف  گوش میدیم، چندین بار با نهایت طمانینه (!) و چندین حرکتِ سرِ تصدیق کننده، طرف مقابل رو کاملا به وجد میاریم؛ اونم در حالیکه که کلا به بیش از چند جملهء آغازین حرفاش که برای شروع حرفای خودمون لازمش داشتیم، گوش نکردیم ! واقعا چند بار در پایان این مکالمات با رضایت بحث رو ترک کردیم؟! نمی دونم چند درصد از مکالمه هامون جزو این دسته قرار می گیرن ، نمی دونم گرهء یه مکالمهء دو طرفه چجوریاست که گاهی باز میشه و گاهی تا انتها ادامه داره ، نمی دونم که آیا اولین کسی که ضرب المثل "نرود میخ آهنین در سنگ" رو از خودش در کرد (!) مشغولِ تجربهء چنین لحظه ای بوده یا خیر ، نمی دونم این از خودخواهی ماست یا غریزهء ثابت کردنِ خودمون ، نمی دونم چند درصدمون آگاهانه این کارو انجام میدیم و چند درصد ناخودآگاه ...

ولی بارها و بارها برام پیش اومده که وقتی داشتم پشت سرهم حرفامو که توشون نیاز به مشورت داشتم، سر کسی خالی میکردم ، اینقدر سکوت و آرامشِ طرفِ مقابل روم تاثیر گذاشته که درصد قابل نوجهی از بار ذهنیم کم شده ، حتی با وجود اینکه هیچ  راه حل خاصی هم به من پیشنهاد نکرده! که شاید سکوت و دقتی که تو آرامشِ گوش دادن به حرفام ازش دریافت کردم، برام بهترین جواب بوده ، که شاید خیلی اوقات هممون فقط نیاز به حضورِ کسی داریم که بدونیم تو اون چند لحظه داره با همهء وجود، به حرفامون گوش میده ...

لطفا غر نزنید که من دوجور مکالمه رو باهم قاطی پاطی کردم! یکی مکالمه ای که دو طرف ملزم به نظر دادن هستن تا یه بحث منطقی رو پیش ببرن، و به یه نتیجهء مشترک و یا احتمالا موازی برسن، و دومی مکالمه ای که با علمِ کمک به یکی از طرفین شروع شده . می دونم، اما همهء این حرفا واسه این بود که دلم می خواست بگم؛ ای کاش هممون همونقدری که سعی می کنیم سخنرانِ خوبی باشیم، سعی کنیم شنوندهء خوبی هم باشیم ...

تا حالا چند بار ، و برای چند نفر تو زندگیتون همچین نقشی داشتین؟... هدیه کردنِ آرامش به دیگران، به نظرم یکی از لذت بخش ترین حسای دنیاست ... واقعا هر کدوممون چند بار تجربش کردیم ؟

خوش به حالِ اونائیکه الان لبخندِ رو صورتشون در جوابِ سوالِ من، پر از اون احساس زیباست ...

 

                                                  

 

 پ.ن ۱: سرما خوردم اساســـــــــــــــــــــــــــی !!!

پ.ن ۲: سیستر عزیز ، بازگشتِ پیروزمندانه ات را در نبرد با دیسکِ گردن ، به طرزی باورنکردنی و معجزه آسا ( نابودی کامل و محو کردنِ زائدهء رویت شده در عکسهای MRI) و البته به مددِ انرژیِ مثبت و خواهر گَلی مثل من () تبریک عرض نموده ، و آرزو میداریم که خدای نکرده یه وقت تصمیم نگیری ما را هم محو کنی!!!

بابـــــــــا اراده , انرژی مثبت , کولاک , غوغا ! !خیـــــــــــــلی مبـــــــــــارکــــــــــــــــــــــــــــــه ...

پ.ن ۳: و من همچنان سرما خـــــــــوردم !!

 

خلسه ... !

 

لطفاْ یکی بیدارم کنه ... ؛

خیلی وقتِ نخوابیدم ... !!

 

پ.ن: دلم تنگ شده واسه یه عالمه وقت آزاد ، بازی ، بچگی ، شیطونی ،  دویدن با چشمای بسته و دستای باز ، طلوع ، خودم !!

 

کسی میدونه دگمهء پاورِ فکرِِ ما آدما کجاست ؟!

دلم می خواد برای چند دقیقه خاموشش کنم ، فقط چند دقیقه ...

 

از زندگی تا زندگی ...

 

"... یادت باشه دنیا گرده، هر وقت احساس کردی آخرشه، شاید نقطهء شروع باشه ... "

این جمله رو خیلی دوست میدارم! امیدوارم می کنه، به زندگی، به شادی هاش، به شجاع بودن، به لبخند زدن، به جسارتِ دوباره بلند شدن ...

تو زندگی به نشونه ها خیلی اعتقاد دارم. به نشونه هایی که منو راهنمایی می کنن و من گاهی درکشون می کنم، و گاهی به سادگی و بی توجه ازشون می گذرم ...  مشکل اینجاست که اگه درکشون نکنیم و اگه حتی با وجود درکشون، دنبالشون نکنیم ، هرگز نمی فهمیم که از دستشون دادیم! خیلی دوست دارم بفهمم که آیا این نشونه ها هستن که ما رو راهنمایی می کنن، یا این قدرت شگفت انگیز و انکار نشدنیِ ذهن ماست که اون نشونه ها رو تو مسیر ما، برای هموار کردنِ راهِ رسیدن به خواسته های درونی و ریشه دارش، خلق می کنه... شایدم فرقی نکنه ... آخه ذهن ما هم بخشی از یه نیروی برتره، بخشی که وجودِ تک تکمون رو به هم، و به طبیعت اطرافمون پیوند میزنه ... بخشی که ارتباط تله پاتیک رو توجیه می کنه ... بخشی که منو وادار می کنه مقابل نیرویی که تو وجود هممون هست، و ما از ترسِ پذیرشِ توانائیهاش انکارش میکنیم، سر تعظیم فرود بیارم ...

شده گاهی حس کنین هر کاری اراده کنین می تونین انجام بدین؟ که واژهء شکست مفهوم خودشو تو ذهنتون از دست داده؟ که همه رو دوست دارین و حتی تو اون لحظه، برای بخشیدن تک تک کسانی که حتی یک لحظه حاضر به دیدنشون نبودین، پیشقدم هستین؟ که زندگی چقدر زیبا بود و نمی دیدینش؟ و چه و چه و چه ... مطمئنم این لحظات درست همون لحظه هایی هستن که مفهوم یکی شدن با هستی، هر چند برای ثانیه ای کوتاه، وجودمون رو پر کرده. حیف که چه زود ازدحام روزمرگی بی هیچ ردپایی محوش می کنه ...

دلم نمی خواد حرفامو با "ای کاش" تموم کنم، چون اونوقت دسترسی بهش خیلی دور به نظر میرسه و من می خوام بهش برسم ... پس می نویسم که همهء تلاشمو برای درکِ زندگی، برای تجربهء لحظات طلائیش، برای خلق تصویری زیباتر از مفهومِ بودن، خواهم کرد ...

 

پ.ن: مرسی از آرش ، خشایار ، آریا، و احد عزیز، بخاطر همدلی هاشون با یه دلِ گرفته، که هیچ مسوولیتی در مقابلش نداشتن ...

 

 

عقل ... !

 

به نظر خودت آدم عاقلی هستی؟ اگه نیستی (البته جسارتاً!) تا حالا سعی کردی باشی؟ اگه هستی تا حالا از عاقل بودن خودت خسته شدی؟ تا حالا بخاطر بی عقلی ِ یه نفر، نسبت بهش احساس انزجار کردی؟ دلسوزی چطور؟ مطمئنی تو اون لحظه از اون عاقلتر بودی؟ اصلاً معیارت برای سنجش بی عقلی ِ طرف چی بود؟ اولین بار مفهوم عقل، رو چه مبنایی شکل گرفت؟ آیا عقل یه جور قراردادِ اجتماعیه که تخطی از اون یعنی بی عقلی؟ آیا گالیله به همین علت واقعاً دیوانه بود؟ اصلاً تعریف عقل چیه؟ اگه تعریف نداره، پس چجوری قابل سنجیدنه؟ و اگه قابل تعریفه، پس چطور یه نفر ممکنه در عین اینکه در نظر کسی بی عقله، به نظر یکی دیگه عاقلترین باشه؟! تا حالا وقتی کوچیک بودی، اسم یه رقیب ِ هم سن و سال خودت، به عنوان الگوی عقلی از طرف پدر و مادرت بصورت پتک به مغزت اصابت کرده؟ اون موقع سعی کردی تعریف عقل رو بخاطر حرف اونا تو ذهنت تغییر بدی؟ تا حالا برای عاقل بودن الگو داشتی؟ اگه آره، چیش باعث شد که به عاقل بودنش غبطه بخوری؟ فکر نمی کنی گاهی همین عقل باعث شده خیلی از مفاهیم بنیادین رو (از جمله خودش) مطیعانه بپذیری، بدون اینکه به خودت اجازه بدی عمیقاً درکش کنی، اونم فقط بخاطر اینکه به عقل کسانی که برات تعریفشون کردن اعتماد کردی؟ اصلاً مگه عقل چقدر تو زندگی ما نقش داره؟ مگه غیر از اینه که آگاهی، درست زمانی فعال میشه که ذهن ما از هر قید و بندی، از جمله فکرهای منتج از عقل (!) رها بشه ؟! ...

 

 

تا حالا فکر کردین که عشق چرا اینقد شیرینه ؟

                                                                       ... آخه هیچ ردپایی از عقل توش نیست ...

 

 

 

دست نوشته های من 18 ساله !

 

دلم گرفته بود. داشتم دنبال پازلای گمشدهء زندگیم می گشتم. بلاخره ته یکی از کمدام، تو یه سر رسید خاک خورده  پیداش کردم! ... احساس خیلی خوبی بود ... مدتهاست رو کاغذ سفید برای نوشتن، قلم دستم نگرفتم. چقدر نوشتن آرومم می کرد ... و حالا مرور دوباره شون برام تداعی هزاران زنجیر خاطرست ... چقدر دلم برای نوشتن رو کاغذ تنگ شده ...

اینی که الان می خوام براتون اینجا بنویسم مال حداقل ۶ سال پیش (یه دختر لوس ۱۸ ساله!) و پشت میز کتابخونهء دانشگاهه، بین ساعت ۱۲ تا ۲ که باید منتظر شروع کلاس بعدی می شدم . یعنی بعد از ۲ تا کلاسی که صبح داشتم و ۲ تای دیگه ای که از ۲ تا ۶ قرار بود برم. (توجه دارین که با جنازه شدن هنوز 4 ساعت فرصت داشتم!) کاملا یادمه چی تو ذهنم گذشت که نوشتمش، و الان که بعد از سالها دوباره می خونمش، مطمئن نیستم زیاد بزرگ شده باشم! :

" آنجا که مرز عقل و توهم به هم می آمیزد، پرده ها فرو می افتند، و وقتی پرده ها فرو افتادند، تو بر صحن تئاتری ایستاده ای که تنها بازیگرش خودت هستی، و همهء همهء دنیا دکور صحنه تو هستند. سعی می کنی نقشت را درست ایفا کنی، تو مثل آنها باشی و آنها مثل تو. حس عجیبی به تو دست می دهد، مانند حس تک ستاره ای تنها، وقتی تلسکوپی آرام رویش زوم میکند! نمیدانی نمایشت کی به پایان می رسد و در پایان چه کسی یا کسانی در جایگاه تماشاچیان تشویقت خواهند کرد! پس سعی می کنی فراموش کنی که بازی می کنی، چراکه هدفی بر آن نمی یابی. در نمایشت زندگی می کنی ... اما سرانجام روزی خواهی فهمید که وقتی نمایش تمام شد و پرده ها دوباره کشیده شدند، همه توئی دیگر بودند، با سناریویی متفاوت، و تماشاچی خودت بودی! ... "

 

چخوف دوست داشتنی !

 

چند روز پیش تو کتابخونهء بابا دوباره اون سری کتابای جلد سبز توجهمو به خودش جلب کرد درست مثل روز اولی که بابا در حالیکه یکی از داستاناشو انتخاب کرده بود، دادش دستم . "داستان های کوتاه چخوف" ! یهو یه عالمه خاطره شروع کرد دور سرم چرخیدن (البته باتفاق کلی ستاره و زنگوله که اینجور موقع ها برای تزئین فضای دور سر با این افکار همراه می شن!) :

 

یادآوری یه عالمه خاطره مربوط به زمانی که مشغول خوندن اون کتابا بودم، تشابه باور نکردنی فرهنگ متحجر n سال پیش روسیه با فرهنگ الان ما (!)، توانائی بی نظیر روایت یک داستان نهایتا 4 صفحه ای که با تموم شدن هر داستان حس کنی یه رمان 200 صفحه ای رو با جزئیات کامل خوندی،  و البته امتحان IELTS خودم!

 

زیاد تعجب نکنین چون من از این لحاظ به چخوف عزیز خیلی مدیونم! آخه سر امتحان Speaking وقتی Interviewer محترم ازم در مورد آخرین کتابی که خوندم و تحلیل و تاثیرش روی خودم ازم سوال کرد، یه عالمه حرف برای گفتن داشتم بدون اینکه به طرف مهلت بدم به سوال بعدیش فکر کنه. اونم کاملا تحت تاثیر چخوف عزیز!  

 

راستی این عمو چخوف خدایی خیلی خوش تیپ بوده ها! البته به چشم جد بزرگ! 

 

یادم میاد هر شب با اینکه چشمام به زور باز می موند، دلم نمیومد کتابشو زمین بذارم، هی با خودم میگفتم "فقط یه داستان دیگه، فقط یکی!" و اون یه داستان مـــــــــــیرفت تا 2 شب و چندین داستان دیگه، و لحظه ای که دستام دیگه قادر به تحمل سنگینی جلد کتاب نبودن. حالا چشمام که بماند!  و تازه چند دقیقه بعد از بستن کتاب (در واقع فروافتادنش!) هم ، طول می کشید تا چیزایی که خوندم رو آروم آروم تو مغزم سر و سامون بدم و هضم کنم.

 

گاهی فکر میکنم هر داستانش خاطرهء زنده از کسیه که صادقانه برای چخوف اعتراف کرده، گاهیم فکر میکنم این آدم بجای تک تک هزاران شخصیتی که خلق کرده زندگی کرده.

 

مگه واقعا نابغه دیگه به کی می گن؟! حتما باید کاشف اتم باشی؟ یا مخترع برق؟!

 

اینهمه حرف، اینهمه خاطره، فقط با دیدن جلد یه کتاب! تازه این که خوبه. تا حالا شده از دیدن یه چیز مسخره مثلا یه کاغذ مچاله شده (!) و دنبال کردن زنجیره حوادثی که تو ذهنتون یکی یکی (با اولویت توالی البته!) پدیدار می شن، به یه خاطره نامربوط دیگه مثل اولین باری که تنهایی بند کفشاتونو بستین (!) رهنمون شده باشین؟!!

چجوری؟ مثلا اینجوری!:

 

کاغذ مچاله => …=> …=> … => …=>… => …=> …=>! اولین تجربه بستن بند کفش

 

تازه شاید مرور این زنجیره بی هدف و غیرارادی، یک صدم ثانیه هم زمان نبرده باشه! راستی مگه CPU ما آدما با چه سرعتی داده ها رو پردازش میکنه که تو میلیونیم ثانیه می تونه آسمونو به زمین بدوزه! خدایی عجب موجودات خارق العاده ای هستیم ما آدما!

 

عمو چخوف خوب بخوابی   ...  

 

 

من و ما

 

همیشه کارای گروهی رو دوست داشتم و اگه راستشو بخواین همیشه دلم می خواست و می خواد که تو گروه آدم پررنگ و تاثیر گذاری باشم. دوست نداشتم و ندارم که موج منو با خودش ببره. دلم می خواد حتی گاهی اگه لازم شد، خلاف جهتش شنا کنم. اینجوری احساس زندگی می کنم. احساس لذت بخش‌ِ "بودن".

 

یه حسی تو با هم بودن هست که هیچ وقت تو تنهائی نتونستم پیداش کنم، یه حسی که بهم نیروی مضاعف میده. هرچند که اعتراف می کنم تنهائیهامم خیلی دوست دارم، ولی بازم باهم بودن برام تجربهء یه دنیای جذاب و دوست داشتنی دیگه ست. از وقتی یادم میاد عاشق رقصهای دسته جمعی و هماهنگ بودم. مجذوبش می شدم! که چطور بدون حتی یه اشتباه کوچیک، اینقدر زیبا و هماهنگ می رقصن. یا ارکستر سمفونی های بزرگ با اون هم آوایی بی نظیر، یا ... از همین مثالهای ساده شروع کن برو تا مسائل جدی تر زندگی مثل مهاجرت، دغدغه خیلی از ماها با همه تردیدها و دلایلمون ...

 

میدونی، من آدم نوستالوژیکی هستم! خاطراتمو خیلی دوست دارم، دل کندن از این همه برام کار خیلی سختیه (البته خیلی پیشرفت کردم چون قبلا فکر می کردم غیر ممکنه!). حالا چی شد که اینجوری شد داستانش مفصله. ولی الان که اینجام،  بین همه دوستانی که هم قسم و هم پرواز می خوان برن تا زندگی بهتری رو تجربه کنن- به هزار دلیل مشترک و شاید هزار و یک دلیل متفاوت -  احساس قدرت می کنم. احساس می کنم بخشی از یه نیروی عظیم هستم که برای رسیدن به خواسته هاشون تا قدم آخر می ایستن _حسی که به اندازهء خود رفتن برام زیبا و دوست داشتنیه_.که تو تردیدهام، تو ترسهام از فردای نامعلومی که بخاطرش دارم تاوان سنگینی می پردازم تنها نیستم. یاد اون داستان کتاب ادبیات (نمی دونم کلاس چندم!) افتادم که یه عالمه پرنده تو یه دام گیر افتاده بودن ولی تا شکارچی اومد اون دام پر از پرنده رو با خودش ببره، همگی باهم، با همون دامی که توش اسیر شده بودن، پر کشیدن و رفتن ...

 

خوشحالم که یکی از اون پرنده هام و خوشحالم از داشتن این همه هم پرواز ...

 

 

                                                         

 

پ.ن: هــــــــــــــــــــــــورا! بلاخره یه قدم رفتم جلو! منم In process شدم. چه واژه شیـــــــــرینی!

 تو فیلم  ""The Secret (مستند شگفت انگیز و مورد علاقه من) میگفت هر چیزی رو از اعماق وجودت بخوای، اونو به خودت جذب میکنی. حالا نمی دونم موقع نوشتن این پی نوشت دقیقا کدومو به خودم جذب کردم (!) :

 

۱- رفتن به گام بعدی به سوی استرالیا  

۲- یه عالمه استرس

۳- جناب Laura Tibbertsma ! ( چرا چپ چپ نگام می کنین! خانومه بابا!) 

۴- فکر کنم همون ۳ تای بالا کافی باشه !

 

 بلاخره کدوم؟!

 

یه لیوان زندگی!

 

نیمه خالی:

تا حالا دقت کردین که درست تو همون لحظه ای که احساس می کنین همه کائنات برای خوشحال کردن شما دست به یکی کردن و شما سرمستانه مشغول سیر کردن عرش هستین، یه اتفاق کوچیک هست که یادتون بندازه "نه بابا، به همین سادگیام که فکر می کنی نیست!" و به راحتی یه سطل آب یخ رو سر مبارکتون خالی کنه تا شما از عرش به فرش سقوط کنین!

 

نیمه پر:

چرا میزنی؟ الان می گم دیگه خوب! بعله، یه وقتائیم هست که دریغ از یه روزنه! سیاه سیاه! یه چیزی تو مایه های آخر خط! اما درست تو لحظه ای که خودتو واسه نفسای آخر آماده کردی و داری از اون آه های سوزناک که" آخ، ای کاش اون کارو می کردم، این یکیو نمی کردم " می کشی، یهو عین این فیلم تخیلیای جدید، یا همون در غار علی بابای چند قرن پیش خودمون، یه در که معلوم نیست اینهمه مدت کجا تشریف داشته، درست مقابل دیدگان گرد شده شما ظهور می کنه و شما نجات پیدا می کنین!

 

لپ کلام!

{ ای بابا، این لپ با اون لپ فرق داره، لطفا آرامش خودتونو حفظ کنین!!! }

 

حالا بیاین فکر کنیم خدای نکرده من و شما هر کدوم یه لیوانیم ! می خوایم ببینیم از اول زندگی تا الان بیشتر پریم یا خالی؟!! هر کی پرتر بود اون برنده است!

 

نــــــــــــــــــــــــــــه! جـــــــــــــــــــــــــر زنی کردی! آخرش شکست! آخه بی انصاف آدم لیوان فرضی رم میشکنه؟ حالا من از کجا بفهمم ؟!!

 

بله؟ مال شما سرریز شده؟ مطمئنین چیزی قاطیش نکردین؟!!!  ...

 

دپ فلسفی !

 

نه نه! اینجوری نگام نکن! درسته که دپ زدم، اما هنوز که نمردم! اصلنم حالا حالاها همچین قصدی ندارم! خب همه آدما دپ می زنن. مگه خودت همیشه شاد و شنگولی و دماغت همیشه چاقه؟

 

چرا دپ زدم؟ ممممممم ... خب هنوز وقت نکردم چراشو بفهمم. یعنی کاشتما، اما هنوز در نیومده! منم خوشبختانه یا متاسفانه اینجور موقع ها فلسفی میشم بدفرم! آدمیزاده دیگه. هر کسی یه جوری به سرش میزنه. منم تیریپ فلسفی میزنه به سرم!

 

خوب بذار ببینم دقیقا کدوم فصل فلسفه رو مرور کنم حالم بیشتر جا میاد!

 

آها! یافتم! البته یه وقت اشتباها و خدای نکرده منو تو  وان حموم مثل جناب ارشمیدس محترم در لحظه کشف جرم حجمی تصور نکنیدا! چون ضمن اینکه مورد منکراتی داره هیچ سنخیتی هم با نظریه این مرحوم (!) اصلاح می کنم: اینجانب نداره!

 

خوب می گفتم: به نظر شما کی دیر میشه؟ اصلا دیرتون میشه؟ اصلا دیر دقیقا یعنی کی؟شما زود به زود دیرتون میشه یا دیر به دیر؟ اصلا تا حالا اون تبلیغ سوهان روح "خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنین دیر میشه" رو دیدین و اینکه دقیقا این جمله چند متر رو Nerve گرامیتون پیاده روی کرده؟ اصلا دیر موجودیت حقیقی داره یا موهومی؟ این بشر بیکار بوده که همچین مفهوم عذاب آوری رو به نام دیر ابداع کرده؟ هیچ وقت شده دیر کردن براتون گرون تموم شده باشه یا برعکس؟ هیچ وقت شده با خودتون یه قرارملاقات داشته باشین (!) و دیر رسیده باشین؟ به نظر شما دیر کردن به ساعت ربط داره؟ یعنی اجداد نئاندرتال محترم ما بدون ساعت هرگز دیرشون نمیشد؟ به نظر شما "دیر" یه جور سیاهچاله زمانی تو ذهنیت ناآرام بشر نامتوازن نیست؟ ...

 

خب دیگه کاملا مطمئن شدین زده به سرم یا هنوز ادامه بدم؟ دلم می خواد ادامه بدم اما حیف که دیرم شده!!!

 

خیلی دور, خیلی نزدیک ...

 

قبول نداری؟ بذار بگم بعد بگو نه!

 

 وقتی از هدفت خیلی دوری اینقدر تلاش می کنی تا بهش برسی که دیگه وقتی بهش خیلی نزدیک شدی، انرژی ای برای لذت بردن ازش برات باقی نمیمونه!

 

حالا 2 تا حق انتخاب داری:

 

1-     چون عاقبتشو می دونی اصلا تلاش نکنی و تا ابد تو حسرت نرسیدن بهش بسوزی

2-     همه تلاشتو بکنی، و از ته مونده انرژیت تو لحظه رسیدن، نهایت استفاده رو ببری تا تموم شه بره پی کارش!

 

_ نه! من مخالفم!

 

_ ای بابا خودت شروع کردی!

 

_ کی گفته فقط 2 تا حق انتخاب داری؟ کی گفته وقتی رسیدی کسی بهت اجازه تمدد اعصاب نمی ده؟

برو جلو. حتی از اونی که می تونی هم بیشتر تلاش کن. مطمئن باش افقی که تو توی لحظه رسیدن با آخرین توانت نظاره گر غروبش هستی تا فردا صبح و طلوع زیبائی که فقط تو تماشاچی عظمتش هستی به تو فرصت میده. اون طلوع به همه خستگیات می ارزه. شک نکن!    

 

_بذار شک کنم. آخه عادت دارم همه اثباتامو با مثال نقض حل کنم! نمی دونم، شاید حق با تو باشه، یعنی امیدوارم که باشه. کاش زندگی به قشنگی همین کلمه ها بود ...

 

 _ امان از این عادت ها ... فقط مواظب باش از طلوع جا نمونی ...

 

 

نقطه شروع

 

همه چی تو دنیا از یه نقطه شروع می شه. همه اتفاقات، همه حرفها، همه زندگی، حتی خود دنیا! 

 من و ما هم از یه نقطه شروع شدیم.  از همون ‌Big Bang معروف! حالا از اون نقطه اول خیلی گذشته. و من سالهاست دارم همه اتفاقات زندگیمو به امید پیدا کردن نقطه شروعشون Trace می کنم و ای کاش یکی اون وسطا یادم مینداخت که یه روزی دنبال همین لحظه ای که الان توش هستم خواهم گشت و چقدر پیدا کردنش تو ازدحام اینهمه نقطه بی هدف کار سختی خواهد بود! که چرا به جای گشتن دنبال نقطه شروع حوادث گذشته همین الان یه نقطه آغاز برای اتفاقای خوب فردام نمی سازم؟

 به یکی از نقاط شروع آگاهانه ثبت شده من خوش اومدین

راستی! سلام