بازهم بازی وبلاگی: سرزمین مادری ...
خیلی وقته از استرالیا ننوشتم. شاید بین همهء پست هام کمتر از انگشت های یک دست بشه مطلب از رفتن و مهاجرت پیدا کرد. شاید اصلا اگه کسی از طریق دیگه ای ندونه که من هم جزو مسافران مسیر پر دغدغهء مهاجرتم، هرگز از پست هام -جز به ندرت و در حاشیه- نتونه این رو حدس بزنه. نمی دونم چرا اینجوریه! شاید چون دوست ندارم دیدنِ گذشتنِ ثانیه به ثانیه و پراضطرابِ لحظه های انتظار تو وبلاگم، لحظهء حال رو ازم دریغ کنه. شاید چون نمی خوام تخمین روز به روزِ این مسیرِ طولانی زود از پا بندازتم، و شاید چون لحظه های انتظار نوشتنی نیست ... خب هرکس یه جور از این مرحله میگذره و منم اینجوریشم! ولی همین جا و از همین تریبون (!) اعلام می کنم که اگه نه بیشتر از بقیهء دوستان مهاجرم، که حداقل به اندازهء اونها در لحظه های انتظار سهیمم؛ با همهء نگرانیها، بی صبری ها و اشتیاقش! ننوشتن اگه دلیلی بر خیلی مهم بودنِ قضیه به حساب نیاد، هرگز دلیل بر فراموش کردنش هم نیست! اینا رو برای مقدمهء این گفتم که بعد از مدتها گریز، دعوت به نوشتن از گوشه ای از افکارم در مورد مهاجرت شدم. دعوتی از طرف همراهِ کم طاقتی ها، بی حوصلگی ها، اضطراب و شوق رفتنم در این مسیرِ پر پیچ و خم، بهروز عزیزم، در یک بازی وبلاگی به نام" سرزمین مادری ". خسته شدین؟! بابا من هنوز شروعم نکردم، این تازه مقدمه ش بود!!
1. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟
2. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟
با اجازهء بزرگترا سوالها رو بدون ترتیبی خاص، و اونجوری که دوست دارم جواب میدم:
احساس من در مورد ایران، جایی که به دنیا اومدم و برام اسم وطن داره، شاید در تمام دوره های زندگیم از یک جنس نبوده باشه. یادم میاد سال اول-دوم دبیرستان بودم که برای اولین بار این موضوع برام مهم شد! تو یه جمع از بچه های هم سن و سال در ترکیه در یه سفر تفریحیِ کوتاه مدت بودم که یکیشون ازم پرسید "دلت برای کشورت تنگ شده؟! واقعا دوست داری برگردی ایران؟!!!!" و با شنیدن جواب مثبت من، خیلی راحت و با حیرت برگشت گفت " but they are wild!!!!" شاید اون هم درست به اندازهء خودم بچه بود و بارِ سنگین کلمه ای که برای توصیفِ ملیتم در من تداعی کرده بود نمی فهمید! ولی من یادمه که با همهء وجودم برای اولین بار شدیداَ عِرق ملیم گل کرد! و با عصبانیت تمام هرچی انگلیسی به مغزم میرسید بلغور کردم تا بقول خودم از ملیتم در مقابلِ یه فرهنگِ تازه به دوران رسیده که به خودش اجازهء همچین اظهار نظر بی شرمانه و غیرمنصفانه ای میداد، دفاع کنم! شاید دیگه هرگز بعدها اون احساس رو به اون پررنگی، دوباره در خودم پیدا نکردم! چقدر اون لحظه انگیزه داشتم برای دفاع از ملیتم، و چقدر صادقانه از اصالتش دفاع می کردم! ولی مطمئن نیسنم که اگه امروز همچین بحثی دربگیره و من برای دفاع حضور داشته باشم، در مقایسه با اون موقع، پشت کلمات قلمبه سلمبه ای که به اقتضای سنم برای این منظور بکار می برم، بتونم اون انگیزه رو دوباره پیدا کنم! حتی اگه برای nامین بار توبه از دفعات پیشین، بازهم از اتفاقاتی مثل حضور تیم ملی فوتبال کشورم در جام جهانی بی نهایت ذوق کنم!
کلاَ زیاد و تا حد امکان به گذشته افتخار نمی کنم - مگر مواردی که تاثیرشون بی توجه به گذشت زمان، هنوز هم در زمان حال جاریه- چون از قدیم و ندیم گفتن "داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حسابه!!" . بنابراین به تک تک ایرانیانی از سرزمینم افتخار می کنم که اسمشون رو به عنوان انسانهایی موفق در صدر مدارج بالای علمی، مدیریتی، صنعتی، دولتی، اقتصادی، ... در دنیا میبینم، گرچه شاید حتی نیمی از اونها حتی قادر به فارسی حرف زدن نباشند! و غصه می خورم از استعدادهایی که می بینم در همین سرزمین می تونن در همون جایگاه باشن و نیستند!
شاید یکی از چیزایی که میتونه من رو از رفتن منصرف کنه این باشه که یه هدف جایگزین به همون زیربنا و استحکام برای موندن پیدا کنم، که البته فعلا تا دوردستها همچین افقی برای رقابت نمی بینم! نمیرم استرالیا تا دنبال زندگی بگردم، که زندگی پیدا کردنی نیست، ساختنیه! و شاید اونجا فقط و فقط بستر بهتری باشه نسبت به اینجا، برای بنا کردنِ ساختارِ تعریف شدهء من از زندگی. یه خاک حاصلخیزتر برای شکوفاییِ آرزوهام! میرم چون رفتن، بخشی از رسیدنه، درست از لحظهء تصمیم گیری تا خودِ رسیدن! میرم چون به بودنِ خودم، زندگی رو مدیونم ...
نمی دونم فردا به بچه هامون میگن ایرانی، یا استرالیاییِ ایرانی تبار! نمی دونم که آیا اگه اون بچه ها که اصلا ایران به دنیا نیومدن خودشون رو ایرانی میدونن، ما هم که استرالیا بدنیا نیومدیم ولی بهش دلبستگی داریم، همونقدر خودمون رو استرالیایی میدونیم یا نه؟ که پس مفهوم وطن این وسط چی میشه؟ نمی دونم که بچه های نسل بعدِ مهاجران ما به کدوم بیشتر افتخار میکنن، که کجا رو بیشتر وطن خودشون میدونن، که آیا اصلا باید حتما یکیش رو انتخاب کنن؟ آیا مگه همونقدر که بچه های ما استرالیایی میشن، نسل دومی هایی که والدینشون از کشورهای دیگه مهاجرت کردن استرالیایی نیستن؟ آیا اینهمه ملیت با ریشه های متفاوت، ولی متولد و ساکن در یک کشور مشترک، نمی توننن هموطن باشن؟! شاید همین نسل دومی های مهاجرت، شروع و انگیزهء خوبی باشن برای شکستن مرزها، برای تعریف مفهوم بزرگتری از وطن ...
پ.ن : بابا این چه وضعشه آخه؟! هر کی رو می خواستم دعوت کنم یا بهروز دعوت کرده بود، یا از طریق بقیه دوستان دعوت شده بودن! خلاصه اینکه هیچکی واسه من نموند، حتی یه دونه! کارت دعوتِ خالی تا دلتون بخواد موجوده ، هر کس دوست داشت با اسم خودش پرش کنه و در بازی شرکت کنه. حضور سبز شما شادی بخش وبلاگ ماست! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و بلاخره کیس آفیسر ما نیز ظهور کرد
![]()
![]()
Peter Ashford عزیز، ممنونم که زود اومدی
و امیدوارم ویزامون رو هم به همین سرعت صادر کنی
![]()
![]()
![]()
از امروز همه چی خیلی مهمتره! امروز شروع اولین روزیه که احساس می کنم فاصله م با استرالیا بطور کاملا جدی کمتر شده. هم بینهایت خوشحالم، هم استرس دارم! انگار مدام یکی داره من رو می پاد! صمیمیانه آرزو می کنم همهء دوستان خوبم که مدتهاست در انتظارن و هنوز تکلیفشون مشخص نشده، خیلی سریع کارشون راه بیفته. اینجوری هممون باهم خوشحالیم
برامون دعا کنین
![]()
![]()
استرالیای عزیز، قول میدم دیر نکنیم و برات شهروندای خوبی باشیم
ممنون که برای همهء ما جا داری
...
![]()