از زندگی تا زندگی ...
"... یادت باشه دنیا گرده، هر وقت احساس کردی آخرشه، شاید نقطهء شروع باشه ... "
این جمله رو خیلی دوست میدارم! امیدوارم می کنه، به زندگی، به شادی هاش، به شجاع بودن، به لبخند زدن، به جسارتِ دوباره بلند شدن ...
تو زندگی به نشونه ها خیلی اعتقاد دارم. به نشونه هایی که منو راهنمایی می کنن و من گاهی درکشون می کنم، و گاهی به سادگی و بی توجه ازشون می گذرم ... مشکل اینجاست که اگه درکشون نکنیم و اگه حتی با وجود درکشون، دنبالشون نکنیم ، هرگز نمی فهمیم که از دستشون دادیم! خیلی دوست دارم بفهمم که آیا این نشونه ها هستن که ما رو راهنمایی می کنن، یا این قدرت شگفت انگیز و انکار نشدنیِ ذهن ماست که اون نشونه ها رو تو مسیر ما، برای هموار کردنِ راهِ رسیدن به خواسته های درونی و ریشه دارش، خلق می کنه... شایدم فرقی نکنه ... آخه ذهن ما هم بخشی از یه نیروی برتره، بخشی که وجودِ تک تکمون رو به هم، و به طبیعت اطرافمون پیوند میزنه ... بخشی که ارتباط تله پاتیک رو توجیه می کنه ... بخشی که منو وادار می کنه مقابل نیرویی که تو وجود هممون هست، و ما از ترسِ پذیرشِ توانائیهاش انکارش میکنیم، سر تعظیم فرود بیارم ...
شده گاهی حس کنین هر کاری اراده کنین می تونین انجام بدین؟ که واژهء شکست مفهوم خودشو تو ذهنتون از دست داده؟ که همه رو دوست دارین و حتی تو اون لحظه، برای بخشیدن تک تک کسانی که حتی یک لحظه حاضر به دیدنشون نبودین، پیشقدم هستین؟ که زندگی چقدر زیبا بود و نمی دیدینش؟ و چه و چه و چه ... مطمئنم این لحظات درست همون لحظه هایی هستن که مفهوم یکی شدن با هستی، هر چند برای ثانیه ای کوتاه، وجودمون رو پر کرده. حیف که چه زود ازدحام روزمرگی بی هیچ ردپایی محوش می کنه ...
دلم نمی خواد حرفامو با "ای کاش" تموم کنم، چون اونوقت دسترسی بهش خیلی دور به نظر میرسه و من می خوام بهش برسم ... پس می نویسم که همهء تلاشمو برای درکِ زندگی، برای تجربهء لحظات طلائیش، برای خلق تصویری زیباتر از مفهومِ بودن، خواهم کرد ...
پ.ن: مرسی از آرش ، خشایار ، آریا، و احد عزیز، بخاطر همدلی هاشون با یه دلِ گرفته، که هیچ مسوولیتی در مقابلش نداشتن ... ![]()
![]()
![]()
![]()