دست نوشته های من 18 ساله !
دلم گرفته بود. داشتم دنبال پازلای گمشدهء زندگیم می گشتم. بلاخره ته یکی از کمدام، تو یه سر رسید خاک خورده پیداش کردم! ... احساس خیلی خوبی بود ... مدتهاست رو کاغذ سفید برای نوشتن، قلم دستم نگرفتم. چقدر نوشتن آرومم می کرد ... و حالا مرور دوباره شون برام تداعی هزاران زنجیر خاطرست ... چقدر دلم برای نوشتن رو کاغذ تنگ شده ...
اینی که الان می خوام براتون اینجا بنویسم مال حداقل ۶ سال پیش (یه دختر لوس ۱۸ ساله!) و پشت میز کتابخونهء دانشگاهه، بین ساعت ۱۲ تا ۲ که باید منتظر شروع کلاس بعدی می شدم . یعنی بعد از ۲ تا کلاسی که صبح داشتم و ۲ تای دیگه ای که از ۲ تا ۶ قرار بود برم. (توجه دارین که با جنازه شدن هنوز 4 ساعت فرصت داشتم!) کاملا یادمه چی تو ذهنم گذشت که نوشتمش، و الان که بعد از سالها دوباره می خونمش، مطمئن نیستم زیاد بزرگ شده باشم! :
" آنجا که مرز عقل و توهم به هم می آمیزد، پرده ها فرو می افتند، و وقتی پرده ها فرو افتادند، تو بر صحن تئاتری ایستاده ای که تنها بازیگرش خودت هستی، و همهء همهء دنیا دکور صحنه تو هستند. سعی می کنی نقشت را درست ایفا کنی، تو مثل آنها باشی و آنها مثل تو. حس عجیبی به تو دست می دهد، مانند حس تک ستاره ای تنها، وقتی تلسکوپی آرام رویش زوم میکند! نمیدانی نمایشت کی به پایان می رسد و در پایان چه کسی یا کسانی در جایگاه تماشاچیان تشویقت خواهند کرد! پس سعی می کنی فراموش کنی که بازی می کنی، چراکه هدفی بر آن نمی یابی. در نمایشت زندگی می کنی ... اما سرانجام روزی خواهی فهمید که وقتی نمایش تمام شد و پرده ها دوباره کشیده شدند، همه توئی دیگر بودند، با سناریویی متفاوت، و تماشاچی خودت بودی! ... "