Welcome to Australia ...
فکر
کنم داره باورم میشه، هرچند به سختی! هر وقت دوباره نگران واقعی بودنش
میشم یه دور میرم مهر ویزا رو تو پاسم چک می کنم! نه جداً واقعیه! واقعاً
ویزای ما بعد از 10 ماه و سه روز تو دستمه! فقط 10 ماه و 3 روز! با یه استیکر خنده دار و بقول دوستان زشت (هرچند من دلم نمیاد اینو بگم!)، که ما رو به یه دنیای جدید و کاملاً
متفاوت دعوت می کنه! نمی دونم باید از کی تشکر کنم، نمی دونم چجوری این
معجزه رو تفسیر کنم، حتی نمی دونم به چه سندیتی سزاوار چنین پاداشی شدم.
فقط امیدوارم لایقش باشم ...
این روزا بارها این جمله رو برای دوستانِ منتظر ویزا تکرار کردم "شرمنده ام! " و اینو صمیمانه و از ته قلبم گفتم چون میدونم خیلی از اونها با انتظارهای بیش از 22 ماه اونم از سال 2006 تا حالا، شاید خیلی سزاوارتر بودن، در مقابل ویزای من با 10 ماه و 3 روز انتظار که اصلاً بقول دوستان به صرف واژهء انتظار هم نرسید! اگه بگم خیلی خوشحالم دروغ گفتم! چون چیزی دریافت کردم که از سال 2005 تا حالا برای هیچ کس، تکرار می کنم هیچ کس (!) اتفاق نیفتاده! و من اونقدر احمق نیستم که خیلی ساده ازش بگذرم و این فرصت دوباره شروع کردن رو از دست بدم. نمی دونم پستهای قبلیم در مورد اعتقاد من به "نشانه ها" در زندگی رو خوندین یا نه. نمی دونم مثل من به مرتبط بودن تمام اتفاقات زندگی معتقد هستین یا نه، ولی من با استناد به تک تک لحظه هایی که در این مدت گذشت، یه ردپای زیبا می بینم که دوست دارم برای تحلیلش مدتها وقت بذارم. می خوام به خودم ثابت کنم که سزاوار این موقعیت بودم، می خوام این فرصت بزرگ فقط به شادیِ زودگذرِ خاطره ای از امروزم به عنوانِ یه اتفاق بزرگ و عجیب و یک معجزهء خاک خورده ختم نشه! خیلی کار دارم! هنوز گیجم، ولی وقت ندارم زیاد گیج بمونم! وای خدایا خیلی خوشحالم ...
خیلیا هستن که دوست دارم ازشون تشکر کنم، خیلیا هستن که خیلی چیزا تو این مدت بهشون مدیونم، در سختیها و شادیهاش ... دوست داشتم یکی یکی اسم ببرم ولی شاید اینجا جاش نباشه وشاید کلمات برای تشکر کافی نباشن. فقط آرزو می کنم خودم یه روز در زندگی اونا همچین نقشی هرچند خیلی کوچیک در حد و اندازه های خودم داشته باشم ...
این روزا بارها این جمله رو برای دوستانِ منتظر ویزا تکرار کردم "شرمنده ام! " و اینو صمیمانه و از ته قلبم گفتم چون میدونم خیلی از اونها با انتظارهای بیش از 22 ماه اونم از سال 2006 تا حالا، شاید خیلی سزاوارتر بودن، در مقابل ویزای من با 10 ماه و 3 روز انتظار که اصلاً بقول دوستان به صرف واژهء انتظار هم نرسید! اگه بگم خیلی خوشحالم دروغ گفتم! چون چیزی دریافت کردم که از سال 2005 تا حالا برای هیچ کس، تکرار می کنم هیچ کس (!) اتفاق نیفتاده! و من اونقدر احمق نیستم که خیلی ساده ازش بگذرم و این فرصت دوباره شروع کردن رو از دست بدم. نمی دونم پستهای قبلیم در مورد اعتقاد من به "نشانه ها" در زندگی رو خوندین یا نه. نمی دونم مثل من به مرتبط بودن تمام اتفاقات زندگی معتقد هستین یا نه، ولی من با استناد به تک تک لحظه هایی که در این مدت گذشت، یه ردپای زیبا می بینم که دوست دارم برای تحلیلش مدتها وقت بذارم. می خوام به خودم ثابت کنم که سزاوار این موقعیت بودم، می خوام این فرصت بزرگ فقط به شادیِ زودگذرِ خاطره ای از امروزم به عنوانِ یه اتفاق بزرگ و عجیب و یک معجزهء خاک خورده ختم نشه! خیلی کار دارم! هنوز گیجم، ولی وقت ندارم زیاد گیج بمونم! وای خدایا خیلی خوشحالم ...
خیلیا هستن که دوست دارم ازشون تشکر کنم، خیلیا هستن که خیلی چیزا تو این مدت بهشون مدیونم، در سختیها و شادیهاش ... دوست داشتم یکی یکی اسم ببرم ولی شاید اینجا جاش نباشه وشاید کلمات برای تشکر کافی نباشن. فقط آرزو می کنم خودم یه روز در زندگی اونا همچین نقشی هرچند خیلی کوچیک در حد و اندازه های خودم داشته باشم ...
...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۰۹/۱۲ ساعت 22:22 توسط من
|