بخش بزرگی از علاقهء من به وسایل شخصیم رو، خاطراتی که ازشون دارم تعریف می کنه! که شاید باعث میشه به بعضیهاشون –بی توجه به ارزش مادی و صد البته باتوجه به درجهء علاقه م به اون خاطره- دلبستگی های ابنرمال و بیش از اندازه پیدا کنم! عجیب اینجاست که در بیاد آوردن جزئیات اون خاطرات هم حافظهء عجیبی دارم که به این حس دامن میزنه! و خیلی آسون میشه حدس زد که از دست دادنشون به هر نحوی چقدر برام آزار دهندست. انگار بخشی از پازل خاطراتم رو گم میکنم! انگار اون خاطرات یه جورایی با حضور اون اشیا –اگه حتی بشه به بعضیهاشون این کلمه رو نسبت داد!- سندیت پیدا می کنن! بارها به خودم یادآوری کردم که اون خاطره ها مستقل از همهء اونچه ازشون بجا می مونه، برای همیشه در ذهنم حک شدن، ولی نمی دونم چرا یه بخش سرتق و لجوج درونم به برقراری حلقهء ارتباطی بین یادآوریشون با اون وسایل اصرار می کنه! خیلی اوقات از دست این اخلاقم عصبانی میشم، یا شاید بهتر باشه بگم خسته میشم. دلم می خواد همشون رو بریزم دور تا به خودم ثابت کنم بازم وجود دارن! مثل میلیونها خاطرهء ثبت شده در ذهنم، بی هیچ سندیت بیرونی، که هرگز حتی هیچ بد سکتوری در مغزم هم نمی تونه از آرشیو خاطراتم پاکشون کنه، مگر خدای نکرده آلزایمر! اونوقت سبکتر بهشون دسترسی دارم، بدون ترسِ از دست دادن و یا گم کردنشون ...

 

من بینی (همون دماغ خودمون!) بینهایت حساسی –شاید تیز واژهء مناسبتری باشه!- دارم! تاکید می کنم بینهایت! کسایی که من رو خوب می شناسن لطفا موارد شگفت زدگیشون رو شهادت بدن !!! (البته شاید متولد سال سگ بودن هم بی تاثیر نباشه!)   نتیجتاً می تونین بسادگی به این تحلیل برسین که دقیقاً همین قضیهء بالا و یادآوری خاطرات رو در مورد عطر، بو  و خلاصه تمامی موارد استشمام شدنی دارم! البته مطمئنم همهء آدما در این مورد مشترکن، حالا من به خاطر حساسیت بیشترِ قدرتِ بویاییم، یه کمی بیشتر! یعنی فکر کنین یه عطر یا بوی خاص می تونه من رو دقیقا به خاطره ای که ازش دارم برگردونه، دقیقاً با همون احساسی که اون لحظه داشتم، چه خوب، چه بد! و البته تاثیر مستقلی که خود اون عطر به عنوان حق انتخابِ طرف، در مورد بخشِ هرچند کوچیکی از شخصیتش به من القا می کنه! خوشبختانه بو جزو وسایل قرار نمی گیره و بازهم خوشبختانه این مشکل بسادگی در مغزم با یه آرشیو دقیق و منظم از بوهای استشمام شده، حل شده!! وگرنه با این  میزان قدرت بویایی که من دارم، در ثبتشون برای لینک دادن به خاطرات دچار مشکل جدی می شدم!!

 

حالا چرا اینا رو گفتم؟! چون بلاخره یه موقعی برای رفتن از ایران باید از خیلی از چیزهاییم که برام یادآور یه دنیا خاطره هستن بگذرم و بذارمشون و برم! دارم آروم آروم دلمو راضی میکنم! موجودیت باورپذیرِ هیچ چیز، وابسته به موجودیت فیزیکیش نیست، اما به اثرات فیزیکیش قطعاً ! شاید دیگه وقتش باشه برای آدرس دهیِ آرشیو خاطراتِ وابسته به اون سری وسایلم، بجای خودِ اون چیزها، لینک فنا ناپذیرتری انتخاب کنم. یه لینکِ دائمی و همیشه در دسترس؛ خودم ... !