زیباست مگه نه؟! ...

 

" هرآنچه زیباست عزیز نیست ، هرآنچه عزیزست زیباست "

                                                                                                                 بودا

 

 

خیلی جملهء قشنگیه ، یا حداقل من قشنگ می بینمش . از اونایی که ناچاری برای هضم کاملش یک دقیقه مکث کنی . از همونا که برام یکی از باورای کلاسه نشدهء ذهنمو - که برای توضیحِ درخورش ، به ردیف کردن کلی  کلمهء مربوط و نامربوط احتیاج دارم - با همهء ابعادش تو بازی با کوتاه ترین و گویاترین کلمات ممکن تصویر می کنه . مثل خیلی دیگه از واقعیتای سادهء زندگی که شاید گاهی نیاز به یادآوری دارن ... خیلی کلیشه ای میشه اگه بخوام توضیحش بدم ، بعضی چیزا مثل همین جملهء بظاهر ساده ،خودشون بی هیچ تعریفی کاملن ، و همینطور بعضی آدما ... نمی دونم تو زندگی شما اولویت با چیه ، نمی دونم زودتر تسلیم چیزی می شین که چشماتون می بینه ، یا اونی که یه جایی تو اعماق وجودتون درک میشه ، نمی دونم به چه ترکیبی از زیبایی و عزیز بودن تو انتخاب هاتون رضایت میدین ، ولی می دونم لیست زیبائی ها تموم نشدنیه و لیست عزیزان کوتاه ، و من آرزو میکنم که اگه یه روز بهم اجازه داده بشه تا حضور خودمو تو لیست اطرافیانم محک بزنم ، جزو دستهء دوم باشم تا اولی ... خیلی خودخواهم ؟! ... احتمالا همین الان از کل هر دو ستونِ لیستِ همگی حذف شدم !!

 

 

 

                                                             

 

 

                                                 

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

 

بلاخره فایل نامبر ما رسید ، و ما هم شدیم جزو منتظران کیس آفیسر

 

 

 

 

دعای روز:

 

پروردگارا یک آفیسر مهربان و خونگرم و دوست داشتنی و دیگه آخر مرام و معرفت به ما عطا بگردان

 

آمــــــــــــــــــــــــــین !!

 

 

 

 

 

Back to past !!

 

 اخطاریه: خواندن این پست به افرادی که قدرت همذات پنداری و تخیل قوی و رویایی و ناراحتی قلبی (!) و از این چیز میزا دارن توصیه نمی شود، چون این پدیده مشکوک به مسری بودن است !! نگی نگفتی !! 

 

چند وقتیه در راستای یه سری از خوابام که مدتها پیش دیدم و الان در واقعیت برام اتفاق می افتن و من از حیرت سعی می کنم باورشون نکنم، یه فکر عجیب و غریب مدام میاد سراغم، طوریکه می ترسم یه روز واقعی از آب در بیاد !!

فکر کنین یه شب بخوابین (اصلا چرا راه دور بریم، مثلا همین امشب!) و وقتی صبح پا می شین برگشته باشین به ۴ یا ۵ سال پیش، اونم در حالیکه همهء وقایع این چند سال رو با جزئیات به یاد میارین !! ... اولین برخوردتون با این قضیه مثبته یا منفی؟! یعنی خوشحال می شین از اینکه برگشتین، یا ناراحت که دوباره باید همهء این راه رو برین؟! راستش خیلی به این موضوع فکر می کنم و هنوز جواب خودمو نمی دونم !! مطمئن نیستم که اگه بر می گشتم کار مفیدتری انجام میدادم، و اینکه آیا در همون شرایط قادر به تصمیم گیری بهتری بودم یا نه !! البته میدونم که جواب این سوال بستگی به خیلی چیزا داره، که آیا ما تو تمام این سالها بهترین تصمیم ممکن تو شرایط اون لحظه رو گرفتیم یا نه، اینکه آیا الان با این دورنمای شفاف از آیندهء ۴-۵ ساله ای که ازش به عقب برگشتیم، جرات شکستن تصویری که گرچه پر ایراده ولی برامون آشناست رو در مقایسه با انتخاب یه مسیر جدید که هیچ تصوری از آیندهء احتمالیش نداریم ، داریم یانه !! سخت شد؟! ببخشید فقط می خواستم یکم از افکار مشوش این چند روزم رو با شما share کنم!! حالا همهء اینایی که بالا گفتم رو بی خیال ، بهم بگین اگه امشب برگشتم ۴-۵ سال پیش تکلیفم چیه؟!  آخه من هنوز تصمیم نگرفتم !!

 

پ.ن: لطفا اگه تا صبح با این فکر خوابتون نبرد، یا اینکه فردا صبح پا شدین و دیدین واقعا این اتفاق براتون افتاده، زیاد تو دلتون به من بد و بیراه نگین !! خب من چه تقصیری دارم که ویروس این فکر مسریه!! حالا البته من ۴-۵ سال تا وقتی که به الان برسین و من وبلاگ بزنم و شما بیاین بهم بد و بیراه بگین وقت دارم، امیدوارم تا اون موقع یادتون بره!!