تا حالا شده کسی رو اینقدر دوست داشته باشی که دلت بخواد کمتر ببینیش؟! که بترسی یه وقت بارها دیدنش قداستش رو برات از دست بده؟! که نکنه عادی بشه؟! تا حالا شده کسی اینقدر برات عزیز بوده باشه که دلت بخواد شادیِ دیدنشو آروم آروم مزه کنی؟! اشتباه نکن؛ لزوماً از عشق حرف نمیزنم, و نه حتی فقط جنس مخالف. شاید حتی بشه به اعضای درجه اول خانواده هم تعمیمش داد! به نظرم باید تجربه ش کرده باشی تا بتونی درست درکش کنی. ببین من معتقدم گاهی برای نزدیک تر شدن نیاز به فاصله هست، به دلتنگی ... واسه همین گاهی دلتنگیام رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم! گاهی فاصله (البته منظورم یه فاصلهء متناهی و تموم شدنیه) واسه محک زدنِ نزدیکی، و شاید یه جورایی رِفرِش کردنِ جزئیاتی در زندگی که از نزدیک توشون حل شدیم و فراموش کردیم چقد زیبان، لازمه. اینجوری نه شاید، که حتماً، لحظه های کنار هم بودنمون دیگه رنگ و بوی عادت نمیگیرن. شاید گه گاه با تلسکوپ دیدنِ رابطه های زیر میکروسکوپ، برای هممون کارسازتر باشه. اگه مدتهاست دلتون برای کسائیکه دوسشون دارین تنگ نشده، چون همیشه در کنارتون هستن، حتماً تجربه ش کنین! قبل از اینکه مفهوم اون فاصلهء متناهی به هر طریقی، نامتناهی بشه؛ قبل از اینکه برای دلتنگ شدن خیلی دیر بشه ...

 

بازنگری: احساس می کردم یه جای این پست کمه و حالا به کمک اولین کامنتی که برام گذاشته شد و البته خصوصی بود (!) مشکلم حل شد. پازل گمشدهء پستم رو پیدا کردم! موردی هست درست برعکس پست من! یعنی اینقدر طرف مقابل رو دوست داری که حتی وقتی در کنارته براش دلتنگی! و البته نه تنها بودن در کنارش برات رنگ و بوی عادت نمی گیره، بلکه نقل به مضمون "هر روز زیباتر" هم میشه. که البته رسیدن یه این درجه شرایط خاص خودش رو هم میطلبه. باید بگم اینم تجربه کردم! دلتنگی برای کسی که یه دنیا دوسش داری، اونم درست در کنار خودش! و شاید اگه اغراق نکنم، حتی در مواردی بیش از میزان حرفای بخش اول می تونه دردناک و درعین حال لذت بخش باشه. پارادوکس غریبیه و جالب اینجاست که فصل مشترک هردو دیدگاه بالا دلتنگیه! دلتنگی، زیباترین حسِ دردناک دنیا ...