|
خب، کجا بودیم ... ؟ اممم ... آها هنوز شروع نکرده بودیم ... ! فعلاَ اینا رو داشته باشین تا شروع کنیم : "داشتین می فرمودین" ... "بله ، عرض می کردم" ... "یادم میاد که" ... "بزرگی می گفت که" ... "کاملا صحیح می فرمائید" ..."امکان نداره، اول شما بفرمائید" ... "همینجا باید خدمتتون متذکر بشم که" ... "گلاب به روتون، نه ببخشید شکر میون کلامتون" ... !! و خلاصه یه زنبیل دیگه از این تعارفای الکی که تو حرفای روزمره مون داریم و می شنویم و هی بهم پاس میدیم، و جمله هامونو باهاشون طولانی می کنیم ! آخرشم که بحث تموم میشه بعد از ساعتی چند، می فهمیم که تمام مدتی که طرف داشته صحبت می کرده، ما مشغولِ آماده کردنِ جملهء بعدیِ خودمون بودیم !! و اون وسطا واسه اینکه نشون بدیم به شدت و نهایت علاقه ( ولی بارها و بارها برام پیش اومده که وقتی داشتم پشت سرهم حرفامو که توشون نیاز به مشورت داشتم، سر کسی خالی میکردم ، اینقدر سکوت و آرامشِ طرفِ مقابل روم تاثیر گذاشته که درصد قابل نوجهی از بار ذهنیم کم شده ، حتی با وجود اینکه هیچ راه حل خاصی هم به من پیشنهاد نکرده! که شاید سکوت و دقتی که تو آرامشِ گوش دادن به حرفام ازش دریافت کردم، برام بهترین جواب بوده ، که شاید خیلی اوقات هممون فقط نیاز به حضورِ کسی داریم که بدونیم تو اون چند لحظه داره با همهء وجود، به حرفامون گوش میده ... لطفا غر نزنید که من دوجور مکالمه رو باهم قاطی پاطی کردم! یکی مکالمه ای که دو طرف ملزم به نظر دادن هستن تا یه بحث منطقی رو پیش ببرن، و به یه نتیجهء مشترک و یا احتمالا موازی برسن، و دومی مکالمه ای که با علمِ کمک به یکی از طرفین شروع شده . می دونم، اما همهء این حرفا واسه این بود که دلم می خواست بگم؛ ای کاش هممون همونقدری که سعی می کنیم سخنرانِ خوبی باشیم، سعی کنیم شنوندهء خوبی هم باشیم ... تا حالا چند بار ، و برای چند نفر تو زندگیتون همچین نقشی داشتین؟... هدیه کردنِ آرامش به دیگران، به نظرم یکی از لذت بخش ترین حسای دنیاست ... واقعا هر کدوممون چند بار تجربش کردیم ؟ خوش به حالِ اونائیکه الان لبخندِ رو صورتشون در جوابِ سوالِ من، پر از اون احساس زیباست ...
پ.ن ۱: سرما خوردم اساســـــــــــــــــــــــــــی !!! پ.ن ۲: سیستر عزیز ، بازگشتِ پیروزمندانه ات را در نبرد با دیسکِ گردن ، به طرزی باورنکردنی و معجزه آسا ( نابودی کامل و محو کردنِ زائدهء رویت شده در عکسهای MRI) و البته به مددِ انرژیِ مثبت و خواهر گَلی مثل من ( بابـــــــــا اراده , انرژی مثبت , کولاک , غوغا ! !خیـــــــــــــلی مبـــــــــــارکــــــــــــــــــــــــــــــه ... پ.ن ۳: و من همچنان سرما خـــــــــوردم !!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/20ساعت 0:17 توسط من |
|
|
لطفاْ یکی بیدارم کنه ... ؛ خیلی وقتِ نخوابیدم ... !!
پ.ن: دلم تنگ شده واسه یه عالمه وقت آزاد ، بازی ، بچگی ، شیطونی ، دویدن با چشمای بسته و دستای باز ، طلوع ، خودم !!
کسی میدونه دگمهء پاورِ فکرِِ ما آدما کجاست ؟! دلم می خواد برای چند دقیقه خاموشش کنم ، فقط چند دقیقه ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/11ساعت 12:17 توسط من |
|
|
"... یادت باشه دنیا گرده، هر وقت احساس کردی آخرشه، شاید نقطهء شروع باشه ... " این جمله رو خیلی دوست میدارم! امیدوارم می کنه، به زندگی، به شادی هاش، به شجاع بودن، به لبخند زدن، به جسارتِ دوباره بلند شدن ... تو زندگی به نشونه ها خیلی اعتقاد دارم. به نشونه هایی که منو راهنمایی می کنن و من گاهی درکشون می کنم، و گاهی به سادگی و بی توجه ازشون می گذرم ... مشکل اینجاست که اگه درکشون نکنیم و اگه حتی با وجود درکشون، دنبالشون نکنیم ، هرگز نمی فهمیم که از دستشون دادیم! خیلی دوست دارم بفهمم که آیا این نشونه ها هستن که ما رو راهنمایی می کنن، یا این قدرت شگفت انگیز و انکار نشدنیِ ذهن ماست که اون نشونه ها رو تو مسیر ما، برای هموار کردنِ راهِ رسیدن به خواسته های درونی و ریشه دارش، خلق می کنه... شایدم فرقی نکنه ... آخه ذهن ما هم بخشی از یه نیروی برتره، بخشی که وجودِ تک تکمون رو به هم، و به طبیعت اطرافمون پیوند میزنه ... بخشی که ارتباط تله پاتیک رو توجیه می کنه ... بخشی که منو وادار می کنه مقابل نیرویی که تو وجود هممون هست، و ما از ترسِ پذیرشِ توانائیهاش انکارش میکنیم، سر تعظیم فرود بیارم ... شده گاهی حس کنین هر کاری اراده کنین می تونین انجام بدین؟ که واژهء شکست مفهوم خودشو تو ذهنتون از دست داده؟ که همه رو دوست دارین و حتی تو اون لحظه، برای بخشیدن تک تک کسانی که حتی یک لحظه حاضر به دیدنشون نبودین، پیشقدم هستین؟ که زندگی چقدر زیبا بود و نمی دیدینش؟ و چه و چه و چه ... مطمئنم این لحظات درست همون لحظه هایی هستن که مفهوم یکی شدن با هستی، هر چند برای ثانیه ای کوتاه، وجودمون رو پر کرده. حیف که چه زود ازدحام روزمرگی بی هیچ ردپایی محوش می کنه ... دلم نمی خواد حرفامو با "ای کاش" تموم کنم، چون اونوقت دسترسی بهش خیلی دور به نظر میرسه و من می خوام بهش برسم ... پس می نویسم که همهء تلاشمو برای درکِ زندگی، برای تجربهء لحظات طلائیش، برای خلق تصویری زیباتر از مفهومِ بودن، خواهم کرد ...
پ.ن: مرسی از آرش ، خشایار ، آریا، و احد عزیز، بخاطر همدلی هاشون با یه دلِ گرفته، که هیچ مسوولیتی در مقابلش نداشتن ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/01ساعت 14:17 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| خوش آمدید |
|
زندگی جای دیگریست ولی شاید نه خیلی دور ... |
| ... آنچه گذشت |
|
آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|