تبليغاتX
زندگی جای دیگریست ...
Image and video hosting by TinyPic

 

نوشتنم نمیاد. نمیدونم صفحهء مونیتور به اندازهء کاغذ دفتر برام سفید نیست، کیبرد به اندازهء مداد اتودِ دوست داشتنیم (!) انگشتامو به نوشتن ترغیب نمی کنه، یا من حرفی برای گفتن ندارم ... هرچی بیشتر می خونم، کمتر دلم می خواد بنویسم. احساس می کنم چقد نسبت به چیزایی که می خونم احمقانه می نویسم، اونوقت عقب می کشم! عادت بدیه، حتی اگه من درست همونقدری که فکر می کنم، معمولی بنویسم!  دیروز آنتونی رابینز ازم پرسید (مسلما حضوری نه!! از توی کتاب پرسید!!) چه نمره ای از 10 به خودم میدم؟! گفت اگه نمره ای که به خودتون میدین 6 و کمتر از 6 هستش، یعنی شما نیاز به یه تجدید نظر و بازنگری جدی در شیوهء زندگیتون دارین تا از روزمرگی خارج شین (این عدد 6 مثل اینکه همه جا بعنوان یه مرزِ تعیین کننده دنبال ماست، عین نقشش تو نمرهء آیلتس!!! البته تو آیلتس 6 هم کافی بود، ولی اینجا خود 6 هم قبول نیست! فقط بزرگتر از 6!)  . و البته من همچنان غرق اینم که واقعا چه نمره ای به خودم میدم! و چون در مورد خودم بیشتر از همهء دنیا سختگیرم، هنوز نمرهء مورد نظرم تحت بررسیه! اعتراف می کنم که تصمیم گیری در این مورد برام کار سختیه. بگذریم! نمرهء موردنظر در صورت عدم نیاز به بازنگری، در همین رسانه (!) به اطلاع خواهد رسید! خب کجا بودیم؟!  آها اینکه باور ما از خودمون، کارامون و توانائیهامون چه تاثیری روی عملکرد بیرونیمون داره؟! بله؟! اینجا نبودیم؟! من نویسندم، پس همین که من میگم!! اگه هم اینجا نبودیم بهرحال من منظورم این بود که به اینجا برسیم!! که اصلا این نمره دادن به خودمون، اهمیتش کجاست؟! ازش چی قراره بفهمم؟! مگه آدما با این نمره ها بدنیا میان؟ مگه نمرهء چند سال پیش و الان و فرداشون قراره همون باشه؟ مگه اونی که به خودش  9 یا 10  میده آدم بهتریه، و اونی که 4 یا 5 یه آدم بیخود؟! آیا آدمی که شجاعت صادقانه محک زدن خودش رو – چه پائین، چه بالا– داره، توانائی بالا و بالاتر بردنش رو نداره؟!   یادمه تو چند تا پست پائینتر خودم از قالب زدن شخصیت آدما حرف زدم، که ما طبق برداشتی که روی هر حسابِ سطحی یا عمیقی که از کسی داریم، ازش انتظار تعریف می کنیم؛ و حالا بهش اضافه می کنم این دقیقا همون کاریه که با خودمون و توانائیهای خودمون هم می کنیم. ببخشید اگه از بدیهیات حرف میزنم، اگه براتون تکراریه و اگه خیلی شعاری! اینا رو به خودم میگم تا بره تو حافظهء طولانی مدتم! که یادم بمونه آدما قابل پیش بینی نیستن و من خودم هم یه آدمم با همهء ضعف ها و توانائیهای دونسته و ندونسته ام! که تو هر نقطه ای که هستم چه 4، چه 9، چه 12 از 10 (!) می تونم بهتر باشم! یادم میاد تو دانشگاه همکلاسایی داشتم که به نظرم خیلی بچه های ضعیفی بودن، حتی در حدِ به سختی پاس شدن واحدها! در این حد که شاید حتی تو دلم بارها به خنگی متهمشون کرده باشم! و الان که دورادور بعضیهاشونو می بینم حیرت می کنم! که خیر سرم با اونهمه ادعام، آیا به پیشرفتی که اون نسبت به گذشته ش کرده رسیدم؟! چقد واسه خودم بهونه بیارم که اون شانس آورد اینجوری شد و اونجوری شد ! بابا کدوم جور؟! خب لیاقتشم داشت! نداشت؟ خب پیدا کرد! دنبالشم رفت! مگه قرار بود همیشه همون آدم بمونه؟ تو چقد تغییر کردی؟ چقد به خودت و ادعات اضافه شد؟! (مخاطب این جمله ها خودمم، شما راحت باشین!)  و چقد دردناکه شنیدن جوابش از خودم!! خب البته این دردا گاهی (و فقط گاهی!) واسه یادآوریِ پیشرفت، لازمه! هرچند که درد تنها کافی نیست! مخصوصا اگه توش گیر کنی که دیگه واویلا ! بازم من بگم دیگه چی لازمه؟! خودت نمی دونی؟! میدونی. حلله؟! ... راستی ببخشید اگه خیلی دردت گرفت!!

 

پاورقی (!) : میگم خوب شد نوشتنم نمی اومدا، اگه می اومد چی میشد!!!!

 

P.S (!) :    Special thanks to dear Anthony !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 23:17  توسط پانی | 
 

-    کمک می خوای؟

+   نه، مرسی.

 

-    ولی به نظر خیلی سنگین میرسه. تنهائی جا می مونی، له میشی تا مقصد!

+   اینجوری ترجیح میدم. نگران نباش، برو ...

 

-    ولی آخه چرا؟

+   {سکوت} ...

 

-    وایسا ببینم! اینا که همش مال خودت نیست! چرا مال دیگرانم رو دوش توئه؟ این یکی رو که اصلا نمی شناسی! مگه مازوخیستی تو؟!

+  یادم نمی یاد توام جایی قبلا من رو دیده باشی، دیدی؟!

 

-   لاقل بذار کمکت کنم، نمی تونم ببینم اینقد سنگین راه میری ...

+ {ثانیه ای مکث} ... اولین بار یادمه بارِِ اون رهگذر سر راهِ منم به نظرم خیلی سنگین بود، و لبخند خسته ش موقع دیدن نگاه نگرانِ من، بین اونهمه نگاهِ بی اعتنا، چقدر شیرین ... {لبخند} ...

 

 

شیرینیِ اون لبخند، به سنگینیِ بارش می ارزید؛ دونه به دونه و نفر به نفر!

برای اون رهگذر، برای من، و برای تو که توضیح لبخندِ امروز منی، برای نگاه نگران و مهربونِ فردای یکی مثل خودت، وقتی یه کوله بار خاطره از این لبخندها، به نظرش رو دوشت سنگینی می کنه، و دلش می خواد برات سبکترش کنه

...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 19:17  توسط پانی | 

 

 

به یه بازی وبلاگی دعوت شدم! از طرف آرش عزیز. اینو اولش گفتم، که یهو با خوندن این پست و پیش زمینه از 2-3 پست قبلیم، سوء تفاهمی در مورد حقیقی بودن جریانات پیش نیاد. شاید باور نکنی آرش، ولی خیلی اوقات حتی قبل از این جریانات اخیر، به همچین شمارش معکوسی فکر کردم! ولی حالا که قراره بنویسمش نمیدونم ... فکر کردن بهش تا نوشتنش برام خیلی آزادتر و راحت تره ، چون اینجا باید موقع نوشتنش خیلی دقت کنم تا چیزی نگم که کسی غصه بخوره، دلخور شه، یا هزار تا اما و اگر دیگه! ولی می نویسمش چون دوست دارم بنویسم و چون کسی دعوتم کرده که حتما توی اون 24 ساعت حتی شده برای دقیقه ای به یادش خواهم بود. مرسی که دعوتم کردی و حیف که همهء حرفا نوشتنی نیست ...

 

 

پانی؛ 24ساعت آخر تا خط پایان ... مرگ !

 

سکوت مطلق می خوام ... می خوام توی شوک اولیه تنها باشم ... حداقل چند دقیقه زمان نیاز دارم تا هضمش کنم و البته به میزان کافی گریه کنم! دقیقا نمی دونم برای کی یا چی، ولی احساس می کنم بخشی از سنگینی این حس ناشناخته، اینجوری با گریه از وجودم خارج میشه ... اولین و در دسترس ترین جایی که این سکوت رو برام معنی میکنه توی ماشین و در حال حرکته! موزیک مورد علاقم، گریه، فرمونی که به ارادهء من می چرخه، پدال گاز و مرور همهء دوست داشتنی های زندگیم در چند دقیقه ... مطمئنم که وقتی پیاده میشم حال خیلی بهتری دارم و اوضاع بیشتر تحت کنترلمه! به خودم قول میدم قضیه رو به کسی نگم! سعی می کنم آروم باشم. اولین چیزی که برای آروم کردن خودم یادم میاد اینه که به خودم یادآوری کنم همیشه دوست داشتم شمارش معکوس مرگم تو دست خودم باشه تا چیزی رو نیمه تموم رها نکرده باشم، البته شاید نه در 24 ساعت! یاد جملهء بابا در مورد عرض و طول زندگی میافتم. تو این موقعیت در عرضی ترین حالت ممکنم! طولی در کار نیست! فقط 24 ساعت! برای شروع فکر کنم به همهء اونایی که دوست دارم و دسترسی به دیدنشون تو این زمان کوتاه رو ندارم، یا زنگ میزنم یا اس ام اس میدم، یه اس ام اس یا مکالمهء کوتاه و خیلی معمولی برای اونها، و البته کلمه به کلمه معنی دار برای من! وقتی احساس کردم آمادگیشو دارم که رفتارم عادی باشه، میرم سراغ اونایی که اگه نبینمشون هرگز به خودم اجازهء مردن نمیدم! برای همشون چند شاخه گل که خیلی دوست دارم می خرم و برای هدیه دادنشون بهانه های کوچیک می تراشم! اونوقت بیشترین زمانی که وقتم بهم اجازه میده با تک تکشون میگذرونم و ثانیه به ثانیه کنارشون بودن رو با همهء وجود می بلعم! دوست دارم بخاطر تمام وقتایی که باعث دلخوری و ناراحتیشون شدم، یا باعث شدم فکر کنن حواسم بهشون نیست، ازشون معذرت بخوام. حتی اگه به نظرشون عجیب برسه این کارو حتما می کنم، بعدش محکم بغلشون می کنم و قبل از اینکه چشمام خیس شن و اوضاع مشکوک بشه و نتونم دل بکنم، میدوم بیرون ... شاید اگه اغراق نکنم، تنها بخشی از مرگ که تو این لحظه ها برام آزار دهندست، دلتنگیه ... فکر کنم دیگه نوبت خودم باشه، هنوز با خودم خداحافظی نکردم! باید حتما آخرین غروب رو ببینم، پس خودمو به اولین ساحلی که می تونم غروب خورشید رو با آرامش توش ببینم میرسونم و تمام ساحل رو با دستای باز و چشمای بسته با آخرین سرعت، میدوم. اینقد میدوم تا از نفس بیفتم و ولو شم رو زمین! بعدش یه عالمه رو شنای ساحل نقاشی می کنم و می نویسم، اونم انگلیسی! خودمم نمی دونم چرا! اونوقت تو ساحل دراز میکشم، عین کوچیکیام، با دستای تکیه داده زیر چونه و پاهایی که تو هوا تلوتلو می خورن، و پائین رفتن خورشید رو با لذت نگاه می کنم، شایدم حتی بلند بلند آهنگای مورد علاقم رو زمزمه کردم! شنیدم اینقدر لحظهء طلوع و غروب انرژی داره که هر آرزویی اون لحظه بکنی برآورده میشه، پس مطمئنم اون لحظه برای تک تک کسایی که دوسشون دارم یه عالمه آرزو می کنم و البته خداحافظی و گفتن از تمام حرفایی که دلم می خواست لحظه های آخر بهشون بگم و نتونستم و بلاخره باید یه جا خالیشون کنم تا آروم شم ... راستی از مداد اتود و دفتر تنهائیام چیزی نگفتم! تا به اندازهء کافی اون دفتر رو با حرفای نگفتم سیاه نکنم، غیر ممکنه برم! خوشحالم که تو زندگیم اینقد خاطرات شیرین داشتم که تو حس نزدیک شدنِ مرگ دلتنگشون بشم ... نه تموم نشده! شب شده ولی از 24 ساعت هنوز یه کمی مونده! یه کم، به اندازهء تمام بقیه زندگیم ...

 

 

خیلی جاهاشو سانسور کردم، خیلی جاهاشو خوردم، خیلی چیزا اینجا جا نمیشد، خیلیهاش شاید خیلی دیرتر یادم بیاد، ولی مهم نیست، هیچکدوم مهم نیست، مهم همین لحظه س که توش هستم و گاهی لازمه با بهانه و بی بهانه یادم بیاد که برای لذت بردن ازش نیازی به شمارش معکوس مرگ نیست، که شاید هیچ وقت نفهمم چقدر وقت دارم، حتی اندازهء 24 ساعت! دلم همین الان برای همه تنگ شد، این موبایل من کجاست؟!  ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 0:17  توسط پانی | 
 

از مغزم بیرون نمیره! چند ماهه مدام تو ذهنم تکرار میشه، هر بار به همون تاثیرگذاریِ بار اول ، و وادارم می کنه بیشتر و بیشتر درک کنم که آدما بی دلیل بزرگ نمیشن، وقتی طرز تفکر و دیدشون اینقدر بزرگه ... :

 

" هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می شود که میداند باید از شیر تندتر بدود وگرنه طعمهء او می شود، و شیری که میداند باید از آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد. مهم نیست شیر باشی یا آهو، مهم اینست که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی ... "

 

 نلسون ماندلای بزرگ  

                   

 


 

کاملا بی ربط (!) :

دلم قایم موشک می خواد! یکی بره چشم بذاره، من برم قایم شم، و دیگه هیچوقت پیدا نشم ! 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 11:17  توسط پانی | 

 

 چشم!! آپ می کنم!! بابا گناه دارم من خب!! یکم فکر منم بکنین!! هنوز گیج میزنم خب!!

حالا که به آپ شدن تهدید شدم (!)  می خوام راجع به دو تا اپیزود کاملا مجزا بنویسم که شاید خیلی مهم نباشن ولی نمی دونم چرا اینقد رو من تاثیر خوبی گذاشتن :

 

اولی! : زمانی که به دلیل شرایط مذکور در پست قبل (!) برای مدتی از سر کار رفتن معذور بودم، وقت مناسبی برای رسیدن به کارایی داشتم که همیشه ناچار بودم برای انجامشون فشار زمانی سنگینی رو تحمل کنم، مثلا رفتن به بانک !!

صبح یک روز آفتابی بهاری، ورودی بانک پارسیان:

با فشار دکمهء دریافت نوبت و دیدن جملهء "حداقل زمان انتظار ۴۳ دقیقه" و درک اینکه شمارهء من با شماره ای که روی بورد دیجیتال حک شده 35 نفر اختلاف داره، دلم می گیره!! یکم مکث می کنم سرمو بلند می کنم و از دیدن اونهمه آدم احساس ناراحتی می کنم، اونم با توجه به اینکه نیاز دارم حتما بشینم و سرپا موندن طولانی اذیتم می کنه. بیست دقیقه می شینم و با دیدن پیشرفت کند صف، ترجیح میدم برم بیرون بانک و به یکی دو تا کاری که همون نزدیکی داشتم برسم و دوباره برگردم ...

حدود یک ساعت بعد:

برمی گردم بانک، عدد روی بورد با بیرحمی تمام نشون میده که ۷ نفر از نوبت من گذشته و من جا موندم!! بصورت کاملا آگاهانه به خودم یادآوری می کنم که اصلا لزومی نداره به خودم فشار بیارم چون امروز زمان مال خودمه و من باید ازش لذت ببرم حتی تو صف بانک!! خیالم راحت میشه و یه بار دیگه دکمهء دریافت نوبت رو میزنم، اینبار زمان انتظار ۵۶ دقیقه و اختلاف شماره من با بورد 52 نفره!!  و البته با ازدحامی یک و نیم برابر!! ولی اصلا خودمو نمی بازم!! حتی واسه نشستن هم جا نیست!! بازم عین خیالم نمیارم!! به صورتای عصبی و تحت فشار و منتظرِ بقیه نگاه می کنم و یاد قیافهء خودم که غیر از اینبار همیشه مثل خود اونها بود میافتم و از آرامشی که الان دارم بینهایت لذت می برم!! یه ربع گذشته و شاید همش 5 نفر کارشون انجام شده و من با آسودگی تخمین میزنم که حداقل تا یک ساعت دیگه معطلم!! اون صورتای خسته الان عصبی تر به نظر می رسن و من همچنان ایستادم و بلکه جام رو که برای ایستادن خیلی مناسب بود، با چند نفر که حتی برای ایستادن هم جای مناسبی نداشتن عوض کردم تا شاید اونا هم برای دقایقی نفس بکشن!! صدای غرغرا و بی حوصلگی ها بلند شده و من همچنان آرومم!! یهو متوجه نگاه یکی از کارمندای بانک میشم که پشت میز کناری نشسته و پرسشگرانه نگام می کنه!! و چون کارش مربوط به باجه نیست سرش خلوته. ازش بخاطر چند تا حرکت عصبی که با مشتری های بانک داشت خوشم نمی اومد، به نظرم آدم بی حوصله و بد برخوردی می اومد. داشتم با دفترچم ور میرفتم که یهو دیدم جلوم سبز شده و با مهربونی می پرسه خانم شما خیلی وقته منتظرین، یادمه یک ساعت پیش هم همینجا ایستاده بودین، می تونم کمکتون کنم؟! چشمام از تعجب گرد میشه!! خیلی مختصر در دو جمله توضیح میدم که نوبتم رد شده بوده و دوباره برگشتم و نوبت گرفتم. مودبانه ازم عذرخواهی میکنه که اینقد معطل شدم، دفترچم رو ازم میگیره، کارمو می پرسه و خودش بدون حضور و  درخواست من میره کارمو انجام میده و 5 دقیقه بعد برمی گرده!! قیافهء مبهوت منو به آسونی می تونین تصور کنین و لبخند رضایت و تشکری که آرامشمو تو این مدت تائید می کرد... !!

 

و اما دومی! : حتما برای همه تون پیش اومده که تو محل کار با یکی از همکاراتون به هر دلیل کنتاکت داشته باشین. طبیعتا منم از این فاعده مستثنی نیستم. به حدی از این مرد بدم می اومد که مگر به اجبار سر به اتاقش نمی زدم و البته برای این کارم دلایل محکمی داشتم و دارم. در مدت غیبت از سر کار، سعادت دیدار ایشون رو اجبارا از دست دادم!! شنیده بودم که دورادور حالمو می پرسه. ولی خب این که دلیل نشد!! تا اینکه بعد از مدتها (قبل از برگشتن سرکار) تو کوچه، تو لاین مخالف دیدمش !! به اکراه نگه داشتم و پیاده شدم (آخه جای بدی برای پارک کردن بود) اونم اومد طرفم و من متوجه شدم که به سختی راه میره!! سلام و علیک و احوالپرسی و البته محبتی که هرگز تو این همه مدت ازش ندیده بودم!! واقعا نگرانم شده بود !! برای اولین بار تو رفتارش صمیمیتی دیدم که باور کردم!! حالشو که پرسیدم فهمیدم چند روزه یه مشکلی براش پیش اومده که به سختی راه میره. یه لحظه از اینکه ناچار شده بود بخاطر سلام علیک با من از اونور تا اینور خیابون رو پیاده برگرده شرمنده شدم. وقتی خداحافظی کردم و برگشتم تو ماشین، داشتم به این فکر می کردم که آدما گاهی تو لحظه تعریف میشن، یا حتی تعریفایی که ازشون تو ذهنمون داریم فقط تو یه لحظه قابل تغییره ! اینکه چقد راحت آدما رو تو تعریفای ذهنمون با یه شناخت سطحی، قالب میزنیم و یادمون میره که مگه ما چقد از این آدم میدونیم؟ مگه تو چند تا موقعیت ظرفیتاشو سنجیدیم؟ مگه خودمون چقد آدم باظرفیتی هستیم؟ این عینک لعنتی سیاه و سفید رو کی از چشمامون برمیداریم؟ چقد ساده با یه لبخند صمیمانه میشه کلی کدورت رو التیام داد و ما چقد سخت و دیر و سنگین بهانهء اون لبخند رو پیدا می کنیم!! مگه همهء ما اشتباه نمی کنیم؟! چقد اون لحظه از اینکه دیگه ازش بدم نمی اومد احساس خوبی داشتم ... !!

 

پ.ن: ببخشید اگه خوندن این پست خستتون کرد، می  خواستم اگه یه روز برگشتم خوندمش، حرفا و حس الانم یادم بیاد. شاید خوندنش اون موقع برام بهانهء آرامش و لبخند تو لحظه هایی بشه که حرفای الانم رو فراموش کردم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 21:17  توسط پانی | 
  

نمی دونم چند نفرتون این کلمه رو بیاد میارین: " گولیوبلاستیمومولتیفرم" { اینجوری بخونین: Goolioblastimomultiform!} خب بذارین کمکتون کنم. خانهء سبز یادتونه؟ اسم اون تومور که معنیش بود نقطهء روشن ... یادتون اومد؟ خیلی کوچیکتر بودم وقتی اون قسمت سریال رو دیدم ولی یادمه تا مدتها تاثیر عمیقی روم گذاشت. یه تاثیر با دو تا حس همزمان کاملا متضاد : ترس و آرامش ! نه نترسین مال من خدا رو شکر اون نبود و نیست. اصلا اسمشم مهم نیست، مهم اینه که باعث شد درست برگردم به حس همون داستان، خب البته بعد از چند روز که از شوک پذیرشش دراومدم ...  درست به همون غیرمنتظرگی، تو روزای آخر سال که ممکنه به هر چیزی فکر کنی جز ... آرزو می کنم هیچکدومتون هرگـــــــــــز تجربش نکنین ... نه قرار نیست الان همش از درد و بیماری و تلخیِ این روزا حرف بزنم، دیگه خسته شدم. من خیلی بهترم، هم روحی، هم جسمی، گرچه با یه گونی قرص و آزمایش! یا شاید درست تر باشه بگم دیگه اوضاع به ترسناکی و سیاهی روزای اول نیست، الان دیگه اندازه اون روزا احساس استیصال نمی کنم، همه چی داره خوب پیش میره و من حتی دنبال یه روزنه می گردم که بهم بگه کل تشخیصای اولیه اشتباه بوده، راستشو بخواین هنوز می ترسم، عادت ما آدماست از چیزایی که نمی دونیم می ترسیم و من الان دقیقا هیچی نمی دونم ...

 

راستش توی این مدت به خیلی چیزا فکرکردم که یا هرگز بهشون فکر نکرده بودم ، یا دلم نمی خواست فکر کنم، یا فراموششون کرده بودم. روزای اولی که فقط شوکه بودم همش منتظر بودم یکی صدام کنه بگه همش یه شوخیه، یکی بیدارم کنه بگه پانی چرا بیدار نمیشی ... الان دیگه این حرفا اهمیتی نداره، شاید این ضربه برام لازم بود برای دوباره دیدن خیلی از چیزا و کسایی که فراموش کرده بودم چقد دوسشون دارم و بهشون وابستم، برای دیدن و تجربهء چیزا و لحظه هایی که قبلش شاید اینقد بااهمیت به نظر نمی رسیدن، شاید لازمه این ترس رو یدک بکشم تا فراموش نکنم ... می خندین اگه بگم تو این مدت دلم واسه کسایی تنگ شد که سالها بود حتی اسمشونم فراموش کرده بودم! چقد نامردیم ما آدما! حقم بود! اوه راستی دکتر گفته باید با خودم خیلی مهربون باشم وگرنه حالم بد میشه! پس جملهء آخرمو پس می گیرم! اصلا حقم نبود!

 

خیلی جالبه که الان دکترا میگن مشکلم اینه که سیستم ایمنی بدنم داره علیه خودش کار میکنه، درست عین خودم که همیشه دارم از خودم ایراد می گیرم! یعنی به نظرتون این واقعا اتفاقیه؟ من اصلا اینطور فکر نمی کنم ...

 

از همتون بینهایت ممنونم، چه اونایی که با محبت حالمو تلفنی دنبال کردن ، چه با کامنت گذاشتن، چه آف لاین، چه حتی فقط با سرزدن به وبلاگم. خوشحالم و افتخار می کنم که می تونم از بین دوستای مجازیم چندین اسمو انتخاب کنم که تو لیست عزیزترین دوستام تا ابد قرار گرفتن، راست می گفتن کسی رو که باهاش خندیدی ممکنه فراموش کنی، ولی اونی که باهاش گریه کردی، هرگز ...

 

راستی، بادمجون بم آفت نداره، مثل اینکه حالا حالاها در خدمتیم !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 17:17  توسط پانی | 
 

قبل از اینکه سال تموم بشه یه کار خیلی مهم دارم، یه کاری که مدتهاست ازش فرار کردم و هر روز سنگینترش کردم، یه مدت طولانی درست به اندازهء سنم ...

قراره امسال قبل از هر شروعی خودمو ببخشم، بخاطر همهء حسای بدی که تو این سالها به خودم نسبت دادم، بخاطر همهء اشتباهاتم، همهء فرصتهایی که از دست دادم، همهء کارهای کرده و نکردم ... طول می کشه، آسون نیست، ولی مطمئنم وقتی تموم بشه به اندازهء تمام این سالها سبک میشم و تمام انرژی ای که اینهمه سال صرف محکوم کردن خودم کردم رو برای شروعی پرانرژی و دوباره بدست خواهم آورد. می خوام یکم با پانی مهربونتر باشم، از دستم ناراحته، خیلی. ولی مطمئنم تاخیر منو درک می کنه، هرچند که اونم عین خودم لجبازه  ... !!

غیبت منو بخشید، دکتر پای کامپیوتر نشستن منو ممنوع کرده ولی دوست نداشتم وبلاگم بی خونه تکونی بره سال جدید، منو بخاطر همهء کامنتایی که دوست داشتم برای تبریک به تک تکتون بنویسم و نمی تونم، ببخشید ...

می خوام مثبت باشم، من خوب میشم، خیلی زود و با حدقل عارضه ای که ممکنه پیش بیاد، شاید الان وقتش باشه به خیلی از شعارایی که میدادم عمل کنم، شاید این بزرگترین عیدی سال ۸۷ و بزرگترین عیدی تمام زندگیم باشه، هرچند سنگین ...

سال نوی همتون مبارک، همه تون رو دوست دارم و براتون بهترین آرزوها رو دارم

...

 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 1:17  توسط پانی | 
 

" هرآنچه زیباست عزیز نیست ، هرآنچه عزیزست زیباست "

                                                                                                                 بودا

 

 

خیلی جملهء قشنگیه ، یا حداقل من قشنگ می بینمش . از اونایی که ناچاری برای هضم کاملش یک دقیقه مکث کنی . از همونا که برام یکی از باورای کلاسه نشدهء ذهنمو - که برای توضیحِ درخورش ، به ردیف کردن کلی  کلمهء مربوط و نامربوط احتیاج دارم - با همهء ابعادش تو بازی با کوتاه ترین و گویاترین کلمات ممکن تصویر می کنه . مثل خیلی دیگه از واقعیتای سادهء زندگی که شاید گاهی نیاز به یادآوری دارن ... خیلی کلیشه ای میشه اگه بخوام توضیحش بدم ، بعضی چیزا مثل همین جملهء بظاهر ساده ،خودشون بی هیچ تعریفی کاملن ، و همینطور بعضی آدما ... نمی دونم تو زندگی شما اولویت با چیه ، نمی دونم زودتر تسلیم چیزی می شین که چشماتون می بینه ، یا اونی که یه جایی تو اعماق وجودتون درک میشه ، نمی دونم به چه ترکیبی از زیبایی و عزیز بودن تو انتخاب هاتون رضایت میدین ، ولی می دونم لیست زیبائی ها تموم نشدنیه و لیست عزیزان کوتاه ، و من آرزو میکنم که اگه یه روز بهم اجازه داده بشه تا حضور خودمو تو لیست اطرافیانم محک بزنم ، جزو دستهء دوم باشم تا اولی ... خیلی خودخواهم ؟! ... احتمالا همین الان از کل هر دو ستونِ لیستِ همگی حذف شدم !!

 

 

 

                                                             

 

 

                                                 

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

 

بلاخره فایل نامبر ما رسید ، و ما هم شدیم جزو منتظران کیس آفیسر

 

 

 

 

دعای روز:

 

پروردگارا یک آفیسر مهربان و خونگرم و دوست داشتنی و دیگه آخر مرام و معرفت به ما عطا بگردان

 

آمــــــــــــــــــــــــــین !!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 17:17  توسط پانی | 
 

 اخطاریه: خواندن این پست به افرادی که قدرت همذات پنداری و تخیل قوی و رویایی و ناراحتی قلبی (!) و از این چیز میزا دارن توصیه نمی شود، چون این پدیده مشکوک به مسری بودن است !! نگی نگفتی !! 

 

چند وقتیه در راستای یه سری از خوابام که مدتها پیش دیدم و الان در واقعیت برام اتفاق می افتن و من از حیرت سعی می کنم باورشون نکنم، یه فکر عجیب و غریب مدام میاد سراغم، طوریکه می ترسم یه روز واقعی از آب در بیاد !!

فکر کنین یه شب بخوابین (اصلا چرا راه دور بریم، مثلا همین امشب!) و وقتی صبح پا می شین برگشته باشین به ۴ یا ۵ سال پیش، اونم در حالیکه همهء وقایع این چند سال رو با جزئیات به یاد میارین !! ... اولین برخوردتون با این قضیه مثبته یا منفی؟! یعنی خوشحال می شین از اینکه برگشتین، یا ناراحت که دوباره باید همهء این راه رو برین؟! راستش خیلی به این موضوع فکر می کنم و هنوز جواب خودمو نمی دونم !! مطمئن نیستم که اگه بر می گشتم کار مفیدتری انجام میدادم، و اینکه آیا در همون شرایط قادر به تصمیم گیری بهتری بودم یا نه !! البته میدونم که جواب این سوال بستگی به خیلی چیزا داره، که آیا ما تو تمام این سالها بهترین تصمیم ممکن تو شرایط اون لحظه رو گرفتیم یا نه، اینکه آیا الان با این دورنمای شفاف از آیندهء ۴-۵ ساله ای که ازش به عقب برگشتیم، جرات شکستن تصویری که گرچه پر ایراده ولی برامون آشناست رو در مقایسه با انتخاب یه مسیر جدید که هیچ تصوری از آیندهء احتمالیش نداریم ، داریم یانه !! سخت شد؟! ببخشید فقط می خواستم یکم از افکار مشوش این چند روزم رو با شما share کنم!! حالا همهء اینایی که بالا گفتم رو بی خیال ، بهم بگین اگه امشب برگشتم ۴-۵ سال پیش تکلیفم چیه؟!  آخه من هنوز تصمیم نگرفتم !!

 

پ.ن: لطفا اگه تا صبح با این فکر خوابتون نبرد، یا اینکه فردا صبح پا شدین و دیدین واقعا این اتفاق براتون افتاده، زیاد تو دلتون به من بد و بیراه نگین !! خب من چه تقصیری دارم که ویروس این فکر مسریه!! حالا البته من ۴-۵ سال تا وقتی که به الان برسین و من وبلاگ بزنم و شما بیاین بهم بد و بیراه بگین وقت دارم، امیدوارم تا اون موقع یادتون بره!!  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09ساعت 20:17  توسط پانی | 
 

خوبِت شد !! خوردی حالا ا؟! همینو می خواستی دیگه !! هی گفتم مواظب باش گمش نکنی ، هی گفتم نذارش دم دست ، میفته گم میشه ، گوش نکردی که نکردی !! حالا بکِش !! بله ؟! همین دور و وراست؟! خسته نباشی !! چه فایده وقتی حواست بهش نبود و یادت نیست کجا گذاشتیش !! آخه آدم چیز به این مهمی رو به همین سادگی از دست میده ؟! بله ؟! قایمش کرده بودی که مثلا ازش محافظت کنی ، اونوقت یادت رفت کجا قایمش کرده بودی ؟!  که بلاخره پیداش می کنی ؟! خب معلومه که باید پیداش کنی !! وگرنه که دیگه با لیست طویلی از اشیاء شناخته شده و نشده ، فرق خاصی نداری !! من این حرفا تو کَتَم نمی ره ، یا زودتر پیداش می کنی ، یا دیگه اسم منو نمی بری !! راستی گفتی اسمت چی بود؟!!

اطلاعیه :

یک فروند (!) بهانهء زندگی گم شده ، از یابنده تقاضا می شود در صورت پیدا کردنِ مفقوده (!) بدون فوت وقت ، آنرا به همین آدرس مرسول دارد !! به یابندهء عزیز اشتراک مادام العمر این وبلاگ اهدا خواهد شد !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 22:17  توسط پانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی جای دیگریست ولی شاید نه خیلی دور ...
توضیحی در کار نیست! همه زندگیمون صرف این می شه که یا در مورد کارامون توضیح بدیم یا خودمونو ثابت کنیم. ولی دیگه بسه. حداقل اینجا دیگه نه. خوشحالم که اینجا هستید و هستم. بقیه اش دیگه مهم نیست. همین.

نوشته های پیشین
87/04/08 - 87/04/14
87/03/22 - 87/03/31
87/03/08 - 87/03/14
87/03/01 - 87/03/07
87/02/08 - 87/02/14
87/01/22 - 87/01/31
87/01/01 - 87/01/07
86/12/05 - 86/12/21
86/12/08 - 86/12/14
86/11/22 - 86/11/30
86/11/05 - 86/11/21
86/11/01 - 86/11/07
86/10/05 - 86/10/21
86/10/08 - 86/10/14
86/09/22 - 86/09/30
86/09/05 - 86/09/21
86/09/08 - 86/09/14
86/09/01 - 86/09/07
86/08/22 - 86/08/30
86/08/05 - 86/08/21
86/08/08 - 86/08/14
86/07/22 - 86/07/30
86/07/05 - 86/07/21
86/07/08 - 86/07/14
86/07/01 - 86/07/07
86/06/22 - 86/06/31
86/06/05 - 86/06/21
پیوندها
داریم می ریم استرالیا <بهروز>
زیر آسمان استرالیا
بریم استرالیا <مریم و شهرام>
حس یازدهم <آرش>
دوست دارم که برم <آریا>
از مشهد تا بریزبین <خشایار>
یک دوست
دغدغه های ذهنی <احسان>
خانه نشینان واحد مرکز <بهنام>
oblishia<مریم>
من و نی نی و ننه <الهام>
روزهای آفتابی من <لینا>
دوباره ترنم
نیکی
دامون
راهنمای استرالیا <پگاه اولی>
روزهای سبز من <گلی>
دترم <احد>
سرزمین کوالا
خاطرات الهام
هفدهمین خط
hopefull migrant
سلام استرالیا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
بهروز